فلسفه در شکل مسئلهساز خود، امر آشنا را به مسئلهای ناآشنا تبدیل میکند؛ و اضطراب و فقدان آرامش از همینجا برمیخیزد. فلسفه با درهمآمیختن صورتهای گرامری، ایجاد نظمی ساختگی و تحمیل پیوندهایی که در کاربرد عادی زبان وجود ندارند، وضعیت ما را نسبت به امور آشنا دگرگون میکند. آنچه پیشتر در متن زندگی بیمسئله بود، به امری مسئلهزا، رازآلود و گاه هراسآور بدل میشود: چگونه میتوان در جهانی چنین اضطرابآور زندگی کرد؟ چگونه میتوان با این همه بیبنیادی، با فقدان تضمین و با این پرسشهای ظاهراً گریزناپذیر کنار آمد؟ بدینسان، فلسفه میتواند با مداخلهای نامیمون، نه جهان را تغییر دهد و نه امر تازهای به زندگی بیفزاید، بلکه نسبت ما را با آنچه پیشتر در زندگی آشنا و بیمسئله بود دگرگون کند و زندگی را برای ما به مسئلهای بدل سازد که گویی باید برای آن راهحلی نظری یافت.
اما فلسفه در شکل درمانی خود مسیر معکوسی را طی نمیکند. کار آن این نیست که امر ناآشناشده را صرفاً دوباره در جایگاه آشنای پیشین خود قرار دهد یا با ارائهی تصویری تازه، تصویر قبلی را با تصویری دیگر جایگزین کند. فلسفهی درمانی با زدودن تصویر مسئلهساز، گرفتاریای را که در نحوۀ دیدن و صورتبندی ما پدید آمده است رفع میکند. در این فرایند، وضعیت ما نسبت به امر مسئلهزا تغییر میکند؛ و دوباره دیدنِ امر آشنا تنها یکی از صورتهای ممکن این تغییر وضعیت است، نه تعریف آن و نه لزوماً غایت آن. گاه با کنار رفتن تصویر مسئلهساز، امر آشنا دوباره در جایگاه پیشین خود دیده میشود؛ گاه آنچه تغییر میکند نحوۀ نسبت ما با امر مسئلهزا است، بیآنکه بتوان آن را صرفاً بازگشت به وضعیت پیشین نامید. آنچه اهمیت دارد نه جایگزین کردن یک تصویر با تصویری دیگر، بلکه رفع تصویری است که ما را گرفتار کرده است.
از این منظر، فلسفهی درمانی چیزی تازه به زندگی نمیافزاید و لزوماً ما را به سوی امر آشنا بازنمیگرداند؛ بلکه امکان میدهد امر مسئلهزا دیگر از خلال همان تصویر مسئلهساز بر ما ظاهر نشود. آرامش، در اینجا، هدفی مستقل یا محصولی که فلسفه برای تولید آن طراحی شده باشد نیست؛ آرامش پیامد رفع گرفتاری است. فلسفه چیزی به زندگی اضافه نمیکند؛ آنچه آرامش را مختل کرده است کنار میزند.
Post #13544
454