🖋 اعلام نظر الکساندر پوپ [شاعر و مترجم انگلیسی، سدۀ هجدهم] مبنی بر اینکه «هریک از شخصیتها در آثار شکسپیر به همان اندازه یک فرد محسوب میشوند که در زندگی واقعی چنین هستند»، بیانگر ادعای نوعی راستنمایی روانشناختی است که غالباً در مورد قدرت شخصیتپردازی شکسپیر مطرح میشود. وقتی میگوییم ما از طریق جنبههایی از شخصیتهای شکسپیر، با آنها ارتباط برقرار میکنیم، یا آنها را تشخیص میدهیم، مشتاقانه وارد ارتباطی با آنها میشویم که بدان شکل انسانی میبخشیم و کنشهای آنان را با خودمان و با اعمال انسانهای اطراف خویش مقایسه میکنیم.
🖋 در نتیجه، شخصیت بئاتریس و بندیکت -عشاق ظاهراً غیرمشتاق هیاهوی بسیار برای هیچ، که بیشتر نمایش را به انکار چیزی میگذرانند که برای بسیاری از از دوستان آنان بدیهی است، مبنی بر اینکه آنها زوج عاشقانۀ مناسب، ولی رمانتیک غیرمتعارفاند- بر این تشخیص ما منطبق است که چنین رفتاری را در دنیای واقعی نیز شاهدیم؛ شاید فکر کنیم همۀ ما افرادی را میشناسیم که مخالفتشان و ادعای اینکه نمیتوانند یکدیگر را تحمل کنند، در واقع پوشش نازکی است بر احساسات ژرف پنهانی که از سرِ عادت یا بهواسطۀ ترس از آسیب درپیش میگیرند و آن افراد در ذهن ما با شخصیتهای شکسپیر ترکیب میشوند تا توهم واقعیت را به وجود آورند. شکسپیر اغلب افرادی را عرضه میکند که رخدادهای ویژهای را در زندگی پشت سر میگذرانند که ممکن است با تجربۀ خود خوانندگان هماهنگ باشد: مثلاً مرگ پدر در هملت؛ جستوجوی یک نوجوان به دنبال هویت بزرگسالانه در محیطی ناآشنا در رؤیای نیمهشب تابستان؛ بار خفهکنندۀ انتظارات والدین در هنری چهارم؛ تجربۀ هیجانانگیز عشق اول در رومئو و ژولیت؛ جدال میان وجدان فردی و وظیفۀ اجتماعی و ملی در ژولیوس سزار.
📚 از کتاب «مقدمۀ کیمبریج بر شکسپیر»، نوشتۀ اِما اسمیت، ترجمۀ هلن اولیائینیا 📚
@philosophycafe
Post #13541
522
- ❤ 3