✅ ضمیر آگاه، هر یک از ما را فقط از حالات شخصی ذهن خودمان باخبر میکند، و اینکه دیگر مردمان هم دارای ضمیر آگاه هستند، استنتاجی است که ما از قیاس کنشها و گفتههای مشهود آنها به عمل میآوریم، به این منظور که رفتارشان را برای خویش قابل فهم کنیم (بیشک از نظر روانشناختی درستتر میبود این مسئله را اینطور بیان میکردیم که ما بدون هیچ گونه تأمل خاص، سرشت شخصی خود و درنتیجه آگاهیمان را به هر کس دیگر نسبت میدهیم؛ و اینکه چنین همسانانگارییی یکی از شروط ضروری فهمِ ما است). در گذشته نفس آدمی این استنتاج (یا این همسانی) را به موجودات انسانی دیگر، به حیوانات، گیاهان، اشیاء بیجان و به جهان بزرگ گسترش میداد؛ و مادامی که شباهت همهٔ موارد فوق به نفس فردی عظیم و خردکننده بود، این همسانانگاری مفید و کارا مینمود؛ لیکن همپای افزایش تفاوت نفس با این «دیگریها»، چنین همسانییی بیش از پیش غیرقابلاعتماد میشد. امروزه، قضاوت انتقادی ما دربارهٔ مسئلهٔ وجود آگاهی در حیوانات با شک و تردید همراه است؛ ما از پذیرش آن درمورد گیاهان سرباز میزنیم و فرض وجودِ آگاهی در مادهٔ بیجان را عرفان و رازگرایی تلقی میکنیم. لیکن حتی در جایی که تمایل اولیه و اصلی ما به همسانانگاری در برابر نقد تاب آورده است -یعنی وقتی که «دیگریها» همنوعان خودِ ما هستند- فرض وجود نوعی آگاهی در آنان مبتنی بر یک استنتاج است و نمیتواند از آن حتمیت بیواسطهای برخوردار باشد که نسبت به وجود آگاهی شخصِ خودمان داریم.
✅ روانکاوی بیش از این چیزی نمیخواهد که همین فرآیند استنتاج را بر خودمان نیز اعمال کنیم -اقدامی که صدالبته ذاتاً به آن راغب نیستیم. اگر به چنین اقدامی دست بزنیم، ناچار باید بگوییم که تمامی کنشها و تجلیاتی که در خویشتن متوجه آنها میشویم و نمیدانیم چگونه آنها را به باقی زندگی روحی خویش متصل کنیم باید به گونهای داوری شوند که گویا به شخص دیگری تعلق دارند؛ این اعمال بهواسطهٔ زندگی روحییی توصیف میشوند که به کسی دیگر نسبت داده شده است. علاوهبراین، تجربه نشان میدهد که ما به خوبی میدانیم چگونه در دیگران اعمالی را تفسیر کنیم (و خویش را درون زنجیرهٔ رخدادهای روحی جای دهیم) که خود از پذیرش همانها در خودمان به منزلهٔ امری روحی سر باز میزنیم. اینجا سدی خاص، به گونهای مشهود، بررسی و مطالعهٔ ما را از خویشتن منحرف میکند و مانع از آن میشود که به شناختی صحیح از خویش برسیم.
✅ وقتی این فرآیند استنتاج، علیرغم موضعگیری درونی، بر خویش اعمال شود، به هر حال به افشای نوعی ضمیر ناخودآگاه نمیانجامد، بلکه منطقاً فرض وجودی دیگر را (در آگاهی) پیش میکشد، آگاهی ثانویهای که در نفس فرد با آگاهییی که خود او میشناسد یکپارچه است. اما در همین نقطه ممکن است به درستی انتقادهایی مطرح شود. در اولین قدم اینکه آگاهییی که مالکش از آن چیزی نمیداند، دقیقاً متفاوت است با آگاهییی که به فردی دیگر تعلق دارد. درضمن، مسئله این است که چنین آگاهییی، که فاقد مهمترین وجه مشخصهٔ خویش (یعنی آگاهانه بودن) است، اصلاً ارزش هیچگونه بحث و نظری را ندارد. کسانی که تاکنون در برابر وجود یک ناخودآگاه روانی مقاومت کردهاند، احتمالاً حاضر نخواهند بود که آن را با یک ناخودآگاه فکری تعویض کنند. دوم آنکه روانکاوی نشان میدهد که فرآیندهای روحی نهفتهٔ متفاوتی که استنتاج میکنیم توجیهکنندهٔ درجهٔ بالایی از استقلال دوجانبهاند؛ گویا آنها هیچ پیوندی با هم ندارند و هیچ چیز از هم نمیدانند. دراینصورت، باید خود را مهیا کنیم تا در خود نهتنها فرض وجود یک آگاهی دوم را بپذیریم، بلکه سومی و چهارمی و شاید بیشمار حالات آگاهی را بپذیریم که تمامیشان برای ما و یکدیگر ناشناختهاند. و سوم -که در بین این استدلالات وزینترین آنهاست- نباید این واقعیت را نادیده بگیریم که تحقیق روانکاوانه آشکار میکند که شماری از این فرآیندهای نهفته مشخصات و حالات غریبی دارند که در چشم ما بیگانه یا حتی نامعتبر مینماید، و آشکارا نافی صفاتی از آگاهیاند که برای ما آشنایند. ازاینرو، تصحیح کنیم و بگوییم آنچه اثبات شده است وجود نوعی آگاهی ثانویه در ما نیست، بلکه وجود کنشهایی روانی است که فاقد آگاهیاند. بهعلاوه محقایم که اصطلاح «زیر-آگاهی(۱)» را به عنوان اصطلاحی نادرست و غلطانداز رد کنیم.
➖➖➖
۱- sub-consciousness
➖➖➖
📚 مقالهٔ «ناخودآگاه» / فروید ۱۹۱۵ / ترجمهی شهریار وقفیپور
➖➖➖
✅ @PhilosophyCafe ✅
Post #13533
247
- ❤ 1