🗯 «مونتی پایتون و جام مقدس» یه فیلم کمدی بریتانیاییه که سال 1975 ساخته شده. قصۀ فیلم بر اساس داستان یه فرمانروا و پهلوون افسانهای بریتانیایی به اسم شاه آرتور هست که شخصیت مرکزی مجموعۀ گستردهای از روایتهای قرونوسطایی مرتبط با بریتانیاست. فیلم به نوعی شوخی با داستان «شاه آرتور و جام مقدس» محسوب میشه. سال 932 میلادی، شاه آرتور به همراه ملازم خودش، پتسی، به دنبال مردانی میگرده تا گروه شوالیههای مخصوص خودش رو تشکیل بده. ما از همون سکانس اول با نوعی هجو روبهرو میشیم وقتی که صدای اسبی رو میشنویم که داره میدوئه و وقتی شاه آرتور جلوی دوربین ظاهر میشه، میبینیم که اسبی در کار نیست؛ پتسی پوست نارگیل رو بههم میکوبه و شاه آرتور ادای سوارکاری درمیاره.
🗯 من فکر میکنم توی همین فیلمِ بهظاهرسادۀ کمدی و کمهزینه، اصول پستمدرنیسم نقش حیاتی بازی میکنه. من اینجا پستمدرنیسم رو به معنای شک و تردید گسترده نسبت به عقل و زیرسؤالبردن عقلانیت روشنگری به کار میبرم که منجر به ساختارشکنی فراروایتها میشه. متفکر فرانسوی، ژان فرانسوا لیوتار، توی کتاب «وضعیت پستمدرن: گزارشی دربارۀ دانش» مینویسه: «به طور افراطی سادهسازی میکنم، من پستمدرن را به عنوان بیاعتمادی به فراروایتها تعریف میکنم... کارکرد روایت در حال ازدستدادن عوامل خود، قهرمان بزرگ خود، خطرات بزرگ خود، سفرهای بزرگ خود و هدف بزرگ خود است.» این «بیاعتمادی به فراروایتها» رو میتونیم توی ساختارشکنیهای «مونتی پایتون و جام مقدس» ببینیم.
🗯 ما توی فیلم میبینیم که هم جوانمردی آرتور (به عنوان یه پهلوون افسانهای) به سخره گرفته میشه، هم مسیحیت به سخره گرفته میشه، هم منطق به سخره گرفته میشه و هم حتی فیلم به مثابۀ یه فرم هنری مسخره میشه. شوالیههای کلاسیک آرتوری به عنوان افرادی شریف و فداکار ایدهآلسازی میشدن، اما ما توی فیلم میبینیم که دائماً این سنتهای مربوط به شرافت و فداکاری مسخره و تضعیف میشن. اوایل فیلم وقتی شاه آرتور توی شهر داره میتازه، یه مکالمه توی حاشیه اتفاق میافته که یه نفر از یه نفر دیگه میپرسه «این کیه؟» و نفر دوم جواب میده «نمیدونم. احتمالاً باید شاه باشه» و وقتی نفر اول علت این حدس رو میپرسه، نفر دوم میگه «هیچ کثافتی روی هیچ جاش نبود آخه». توصیف اشرافیت صرفاً به عنوان افرادی که زمان و توانایی پاکموندن رو دارن، و نه به عنوان قهرمانهای فداکار ادبیات کلاسیک، کلیشههای کلاسیک داستان قهرمانها رو تضعیف میکنه.
🗯 اواسط فیلم یکی دیگه از کلیشههای روایی تضعیف میشه؛ کلیشۀ رویارویی شوالیۀ شجاع و جسور با خطر. شوالیه سِر رابین وقتی که با خطر مواجه میشه، پا به فرار میذاره و نوازندۀ همراهش که از شاهکارهای شجاعانۀ اربابش (رابین) میخونه، این شعر رو میخونه: «سِر رابینِ شجاع فرار میکنه؛ شجاعانه فرار میکنه؛ وقتی خطر با چهرۀ زشتش نمودار میشه، او شجاعانه دُمش رو میذاره روی کولش و فرار میکنه». مهم نیست قهرمان چطور عمل میکنه، شاعر روایی کلاسیک در هر صورت از شاهکارهای باشکوه قهرمان خواهد خوند. یا یکی دیگه از لحظات باشکوه داستان شاه آرتور، ورود پیروزمندانۀ آرتور به کاملوت هست؛ اما فیلم این ورود رو به یه سکانس احمقانه تبدیل میکنه. وقتی ما اجرای یه موسیقی رو میبینیم که شوالیهها دارن از ورود به کاملوت میخونن، به صورت ناگهانی تصویر کات میخوره روی شاه آرتور که میگه «نه، یه لحظه فکر کردم بهتره به کاملوت نریم. جای احمقانهایه». گویی خودِ شخصیتهای داستان هم به پوچی موقعیتشون اذعان دارن.
📢 یکی از سکانسهایی که به روشهای مختلف روایتهای کلاسیک رو ساختارشکنی میکنه، گفتگوی شاه آرتور و دهقانی به اسم دنیس هست. اول اینکه توی افسانههای کلاسیک آرتوری، دهقانها اصلاً اسم ندارن و به سختی مورد توجه قرار میگیرن، ولی شخصیت دنیس توی فیلم نه تنها اسمگذاری شده، بلکه خیلی هم باهوشه و پادشاه و واقعیتهای سیاسی روزگار خودش رو زیرسؤال میبره. همین هوش زیاد دنیس، باعث میشه ظاهر محترمانۀ شاه شکسته بشه و آرتور سر دنیس فریاد بزنه و در نهایت بهش حمله کنه. دنیس حتی مشروعیت سیاسی آرتور رو زیرسؤال میبره و میگه «زن عجیبی که توی دریاچه میخوابه و شمشیرها رو قسمت میکنه، مبنایی برای تقسیم قدرت اجرایی نیست. قدرت اجرایی از سوی تودۀ مردم ناشی میشه، نه از یه مراسم مضحک آبکی». این جملۀ دهقان، تمسخر داستان مرلین (جادوگر افسانهای) هست که یه شمشیر جادویی رو توی سنگ فرو میکنه و آرتور با درآوردن اون شمشیر، پادشاه میشه.
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
«شما که خوبها رو بد کردی؛ ما اون مرزهای پیچیده و درهم مغز تو رو رد کردیم؛ این یعنی لهشدنِ کلیشهها، نوبتی؛ این یعنی وطن، ولی آدمهای غربتی؛ این یعنی موسیقیِ مدرن توی جامعۀ خشکِ سنتی» (لمس / بهرام نورایی)
@philosophycafe
Post #13526
630
- ❤ 3