📜 پاندورا جعبهای پر از تمامی پلیدیها را به همراه آورد و آن را گشود. این جعبه هدیهی خدایان به انسانها بود و ظاهری چنان زیبا و گمراه کننده داشت که بر آن نام «جعبهی خوشبختی» را نهادند. بعد تمامی پلیدیها و موجودات زنده رقصان و پایکوبان از آن بیرون پریدند و از آن زمان به بعد به هر گوشهای سر کشیدند و در روز روشن و شب تار به انسانها ضرر رساندند. تنها یک پلیدی بود که از جعبه بیرون نپرید و این چنین پاندورا به ارادهی زئوس در جعبه را بست و آن پلیدی در جعبه محبوس ماند. پیوسته انسان این جعبهی نیک بختی را در خانهی خود داشت و با خود فکر میکرد، از معجزهای بس شگفت نگهداری میکند و این شد که جعبه هنوز هم در اختیار اوست و هر وقت حوصله داشته باشد، به آن متوسل می شود، زیرا نمیداند آن جعبهای که پاندورا به همراه آورد، جعبهی پلیدیها بود و این چنین آن تک پلیدی مانده در جعبه را بزرگترین نیک بختی خواند (که البته این پلیدی جز امید نبود). زئوس در واقع میخواست انسانِ رنجور از سایر پلیدیها دست از زندگی نشوید و پیوسته خویشتن را به رنج و عذاب گرفتار سازد و به همین دلیل بود که امید را به انسان داد. امید در حقیقت پلیدترین پلیدیهاست، زیرا به عذاب انسان ها تداوم میبخشد.
📚 «انسانی، بسیار انسانی» از «نیچه» با ترجمهی «سعید فیروزآبادی»
@philosophycafe
Post #10748
758