@Nia_samari | ارتباط با من✍️
🏛- از فلسفه نوشتن؛ مقاله آکادمیک، جستار
یادداشت و پاره، درسگفتار و خلاصه کتاب و کتاب صوتی.
لینکدین👇
https://www.linkedin.com/in/nia-samari-55845b237?utm_source=share&utm_campaign=share_via&utm_content=profile&utm_medium=a
Post #719
1.1K
-----------‐---------‐-----------------------------
♦️یادداشتی درباره قصه ی ایران.
آیا ایران قصه ای ندارد؟ و نخواهد داشت؟
در اپیزودی از برنامه جیوه با برگزاری دکتر میلاد دخانچی با مضمون فروید-روانکاوی درباره ایران و ایران کنونی چه میگوید، دکتر علیرضا طهماسب و دکتر رضا احمدی حضور یافتند. طهماسب با ارجاع به احساس فراگیر ناامنی جامعه و بازتولید اش از سوی حکومت و ارجاع به نامه فروید به انیشتین در باب جنگ و تاملاتی درباره مرگ و جنگ ، سرنوشت ایران را در همان کشمکش و زوال و نابودی خلاصه میکند و امروز را بهترین روز های زندگی مان در نسبت با ده سال آینده میداند.
رضا احمدی دقت استدلالی-مفهومی طهماسب را نداشت و بیانی رتوریک و به نحوی ارزش زدایانه، رویکردی "فلسفی" خوانده شده از سوی طهماسب را پیش گرفت. اما او هم گفت، ایران تاریخ ندارد. تنها اروپا تاریخ دارد. تاریخ، وقایع نگاری نیست. تاریخ یعنی رفع* کردن و Aufhebung. یعنی اینکه هر رویداد گذشته در رویداد بعدی، بازتاب یافته، نقص شده و پیشرفت کرده باشد. تاریخ، یعنی پیوستارِ فراروی از خود و خودآگاهی به خود و این روند و خود قوام بخشی. اینکه در پایان دریابیم در نخست چه بوده اییم.
آیا قصه ایران همان روایت کنت دوگوبینو و سنگ خارای بی تغییر است؟
آیا مهر قرن هفدهم بر پیشانی ما خورده که ملاصدرا و اسپینوزای نسبتا معاصر، دو نمونه اعلای فلسفه عقیم و فلسفه زنده هستند؟
یکی در اثبات معاد جسمانی و جوهر شونده می ماند و عقل عملی را به شارع و فقه واگذار کرده و دیگری انتزاعی ترین وحدت وجودِ در سنت عقل گرایی را به جامعه و سیاست و یک نقد رادیکال دینی اجتماعی پیوند میزند؟
آیا تفاوت جمهوری هلندِ اسپینوزا که روا داری دینی نسبی برقرار کرده بود و پناهگاه یهودیان تبعیدی اسپانیا-پرتغال شد در مقایسه با حکومت صفوی که به نحو دستوری ایران را شیعه کرد و ملاصدرا در آن زیست؛ ناشی از سلف باستانی این دو حکومت است؟
وقتی دیوان سالاری و فره ایزدی شاهان ایران باستان که با تحلیل اقلیمی و آب و هوایی مونتسکیو حول بی آبی و خشکی و یکه سالاری شکل گرفته بود،
فاقد آن اصالت انسان و اصالت عقل در اسطوره یونانی و سپس سربرآوردن پیشاسقراطیانی است که آشکارا از لوگوس مقابل میتوس سخن گفتند؟
آن هم در نوشتار؟
تراژدی و کمدی یونانی مکتوب بود و سنت ما شفاهی و یا اگر هم مکتوب بود بازتاب حیات روزمرینه انسان و مخمصه انسانِ در جهان نبود، متن دیوانی یا اسطوره بود. مکتوبِ یونانی، شهروند یونانی را نشان میداد، اما مکتوبات ما شریعت هندواروپایی و یکسره حکمتی اسطوره ای بود و یا قصهی تبار شاهان و عنایت ایزد به شاه. البته در این میتوان مناقشه کرد.
سوال اینجاست آیا این روایت یکپارچه ی جهان یونانی تا اتحادیه اروپا (با ارجاع به نوشتاری مشترک از هابرماس و دریدا میان جهان آزاد ذیل اروپا و آمریکا تمایز میگذارم) ساخته ی هگل است که انقلاب فرانسوی و انگلیسی را در فلسفه آلمانی به خودآگاهی درآورده؟
یادم هست در کلاس دکتر رجبی باری پرسیدم که اندیشه مغرب زمین فلسفه را به رغم حیات دینی-سیاسی داشت و نه علی رغم آن. قدیس-فیلسوفی چون آکویناس و اگوستین مقابل تکفیر شدگانی چون ابن سینا و ابن رشد تا ملاصدرا؟
فلسفه به مثابه خودروایت گری، درونی سازی شده برای تمدن غرب بود ولی در ایران زمین امری جانبی؟
پرسیدم اینکه بوئیتیوسی در قرن سوم میلادی وجود داشت اما ایران هیچ خطی از خرد ورزی یونانی نخوانده بود، این نوعی عقب ماندن نیست؟ توضیحاتی دادند که هم بر این امر تاکید می کرد هم معایب و مزایای دو مدل فلسفه (به رغم و علی رغم) را برشمردند اما نهایتا گفتند که فلسفه اسلامی امور عملی را به شارع سپرد. البته به شوخی هم گفتند مسابقه نیست که بگوییم کدام یک زودتر شروع کردند.
شهرخدای آگوستین تا تفکیک قانون طبیعی و قانون الهی به تمامی اتصال و پلی است میان متافیزیک تا سیاست و جامعه و در دل خود نهاد قدرت رخ داده. اما ما تهافت الفلاسفه داریم. طبیعی نیست که قرون وسطی ایرانی-اسلامی، نه دیالوگی با سلف باستانی خود داشت و نه رنسانسی رغم زد؟
اما سوالِ بزنگاهی اینجاست که مطرح میشود؛
آیا وقت آن نرسیده که قصه ی خودمان را بگوییم؟ نه در یک باستان گرایی فخارانه یا تطبیق های فلسفی و ارزش زدایی از تمدن غرب و روایتی فردیدی و آل احمدی و البته نه روایتی که قصه ی ایران، داستان ترومای اعراب و سترونی ایران باشد؛ یعنی طوری که آرامش دوستدار تعریف میکند.
هردو سو در حال غر زدند. اما قصه گو بنیان میگذارد.
-----------‐---------‐-----------------------------
🏛لینک کانال: https://t.me/Philosophical_note
#جستارها📜
ادامه👇
♦️یادداشتی درباره قصه ی ایران.
آیا ایران قصه ای ندارد؟ و نخواهد داشت؟
در اپیزودی از برنامه جیوه با برگزاری دکتر میلاد دخانچی با مضمون فروید-روانکاوی درباره ایران و ایران کنونی چه میگوید، دکتر علیرضا طهماسب و دکتر رضا احمدی حضور یافتند. طهماسب با ارجاع به احساس فراگیر ناامنی جامعه و بازتولید اش از سوی حکومت و ارجاع به نامه فروید به انیشتین در باب جنگ و تاملاتی درباره مرگ و جنگ ، سرنوشت ایران را در همان کشمکش و زوال و نابودی خلاصه میکند و امروز را بهترین روز های زندگی مان در نسبت با ده سال آینده میداند.
رضا احمدی دقت استدلالی-مفهومی طهماسب را نداشت و بیانی رتوریک و به نحوی ارزش زدایانه، رویکردی "فلسفی" خوانده شده از سوی طهماسب را پیش گرفت. اما او هم گفت، ایران تاریخ ندارد. تنها اروپا تاریخ دارد. تاریخ، وقایع نگاری نیست. تاریخ یعنی رفع* کردن و Aufhebung. یعنی اینکه هر رویداد گذشته در رویداد بعدی، بازتاب یافته، نقص شده و پیشرفت کرده باشد. تاریخ، یعنی پیوستارِ فراروی از خود و خودآگاهی به خود و این روند و خود قوام بخشی. اینکه در پایان دریابیم در نخست چه بوده اییم.
آیا قصه ایران همان روایت کنت دوگوبینو و سنگ خارای بی تغییر است؟
آیا مهر قرن هفدهم بر پیشانی ما خورده که ملاصدرا و اسپینوزای نسبتا معاصر، دو نمونه اعلای فلسفه عقیم و فلسفه زنده هستند؟
یکی در اثبات معاد جسمانی و جوهر شونده می ماند و عقل عملی را به شارع و فقه واگذار کرده و دیگری انتزاعی ترین وحدت وجودِ در سنت عقل گرایی را به جامعه و سیاست و یک نقد رادیکال دینی اجتماعی پیوند میزند؟
آیا تفاوت جمهوری هلندِ اسپینوزا که روا داری دینی نسبی برقرار کرده بود و پناهگاه یهودیان تبعیدی اسپانیا-پرتغال شد در مقایسه با حکومت صفوی که به نحو دستوری ایران را شیعه کرد و ملاصدرا در آن زیست؛ ناشی از سلف باستانی این دو حکومت است؟
وقتی دیوان سالاری و فره ایزدی شاهان ایران باستان که با تحلیل اقلیمی و آب و هوایی مونتسکیو حول بی آبی و خشکی و یکه سالاری شکل گرفته بود،
فاقد آن اصالت انسان و اصالت عقل در اسطوره یونانی و سپس سربرآوردن پیشاسقراطیانی است که آشکارا از لوگوس مقابل میتوس سخن گفتند؟
آن هم در نوشتار؟
تراژدی و کمدی یونانی مکتوب بود و سنت ما شفاهی و یا اگر هم مکتوب بود بازتاب حیات روزمرینه انسان و مخمصه انسانِ در جهان نبود، متن دیوانی یا اسطوره بود. مکتوبِ یونانی، شهروند یونانی را نشان میداد، اما مکتوبات ما شریعت هندواروپایی و یکسره حکمتی اسطوره ای بود و یا قصهی تبار شاهان و عنایت ایزد به شاه. البته در این میتوان مناقشه کرد.
سوال اینجاست آیا این روایت یکپارچه ی جهان یونانی تا اتحادیه اروپا (با ارجاع به نوشتاری مشترک از هابرماس و دریدا میان جهان آزاد ذیل اروپا و آمریکا تمایز میگذارم) ساخته ی هگل است که انقلاب فرانسوی و انگلیسی را در فلسفه آلمانی به خودآگاهی درآورده؟
یادم هست در کلاس دکتر رجبی باری پرسیدم که اندیشه مغرب زمین فلسفه را به رغم حیات دینی-سیاسی داشت و نه علی رغم آن. قدیس-فیلسوفی چون آکویناس و اگوستین مقابل تکفیر شدگانی چون ابن سینا و ابن رشد تا ملاصدرا؟
فلسفه به مثابه خودروایت گری، درونی سازی شده برای تمدن غرب بود ولی در ایران زمین امری جانبی؟
پرسیدم اینکه بوئیتیوسی در قرن سوم میلادی وجود داشت اما ایران هیچ خطی از خرد ورزی یونانی نخوانده بود، این نوعی عقب ماندن نیست؟ توضیحاتی دادند که هم بر این امر تاکید می کرد هم معایب و مزایای دو مدل فلسفه (به رغم و علی رغم) را برشمردند اما نهایتا گفتند که فلسفه اسلامی امور عملی را به شارع سپرد. البته به شوخی هم گفتند مسابقه نیست که بگوییم کدام یک زودتر شروع کردند.
شهرخدای آگوستین تا تفکیک قانون طبیعی و قانون الهی به تمامی اتصال و پلی است میان متافیزیک تا سیاست و جامعه و در دل خود نهاد قدرت رخ داده. اما ما تهافت الفلاسفه داریم. طبیعی نیست که قرون وسطی ایرانی-اسلامی، نه دیالوگی با سلف باستانی خود داشت و نه رنسانسی رغم زد؟
اما سوالِ بزنگاهی اینجاست که مطرح میشود؛
آیا وقت آن نرسیده که قصه ی خودمان را بگوییم؟ نه در یک باستان گرایی فخارانه یا تطبیق های فلسفی و ارزش زدایی از تمدن غرب و روایتی فردیدی و آل احمدی و البته نه روایتی که قصه ی ایران، داستان ترومای اعراب و سترونی ایران باشد؛ یعنی طوری که آرامش دوستدار تعریف میکند.
هردو سو در حال غر زدند. اما قصه گو بنیان میگذارد.
-----------‐---------‐-----------------------------
🏛لینک کانال: https://t.me/Philosophical_note
#جستارها📜
ادامه👇
- ❤ 4






