امشب نتوانستم چیزی بنویسم. امیدوارم فردا بتوانم. آدمیزاد بدون قوّت ذهن و چشمهایش هیچ کارکردی ندارد. دستِکم، امشب اینطور فکر میکنم. لحظاتی هست که گمان میکنی برآمدنِ نفسهایت، سنگینترین باریست که هستی بر روی شانهٔ نحیفت گذارده.
این بخش از سخن کییرکگور در ذهنم تداعی میشود:
«به آنها بگو زندگی من رنج بزرگی است که برای دیگران ناشناخته و توصیفناپذیر است.»
Post #674
364
Forwarded from «فَطْم»