اگر انسان، شدن و فراروی است و فلسفه آموختنی است، نوشتن آنچه خوانده ایید ضروری است. کشتی گرفتن با متن فلسفه نوشتار و خلاصه کردن است. ولی فهم تو. نه نقل قول را کنار هم چیدن. این اصلا از مصادیق پلیجریزم و سرقت علمی است.
در نوشتن فکر کردن را بیشتر دوسدارم تا در سکوت ولی آشفته ذهن. لوگوس براستی کلمه است تا فعل لگه این و دیالوگ.
ولی این برایم تعارضی میسازد.
بین الگوی دوم آرخه و الگوی سوم آرخه از قرائت هالفواسن. بین عقل اکستاتیک یا عقل درون ماندگار در ضابطه اینهمانی?.
حیرت از مطلق و بنیاد نابنیاد یا وحدت در کثرتی که صیرورت دارد؟ شنيدن آوای هستی و غرقگی در فراروی نهایی عقل از خویش به اقتضای خود خرد؟ یا شدنی پی در پی و غایت مطلق شدن روح؟ الف الف است همواره باید به یک وحدت نهایی که ما را به سکوت وا می دارد و به عرصه مغاک می اندازد زیرا تثلیث و وحدت در کثرت الف الف است را نمیتوانیم به یک وحدت نهایی برسانیم و به یک سکوت بنیاد نابنیاد و آگاتونی می افتیم؟ خب اینگونه فلسفه تمام میشود. باید شاعر شویم.
یا همواره باید در شدن ها وموقف های روح هگل افتاد؟ انتظار دقایق و رفع های پی در پی را داشتن؟
هایدگر یا هر فیلسوفی که در الگوی سوم ارخه ی هالفواسن انگار نهایتا حیرت زذه و خیره می ماند. ولی انتظار دقایق روح به زندگی شورِ شدن میدهد.
دچار دوگانه شده ام. من شیفته ی الگوی سوم، وجد حیرت و فراروی نهایی و عقل اکستاتیک بودم.
اما الان اصلا احساس نیاز میکنم به نظام روحانی شونده، تا غرابت هستن، و پرتاب شدگی.
و همه اینها که گفتم خودش نوشتار و خوانش بسیار میطلبد.
سوال های بسیاری مطرح میشوند. شاید من اصلا خوب نفهمیدم. باید بخوانم. باید بنویسم. چه کم میدانم. چه کم میدانم. ولی توهم همه توانی را هم ندارم. اینکه بتوانم پژوهشی ده ساله را یکساله جمع کنم.
-----------‐---------‐-----------------------------
🏛لینک کانال: https://t.me/Philosophical_note
#پارهها📮
Post #703
487
- ❤ 1