امروز هشتم مهراست ....
انگار چیزی درون من دوباره به مدرسه برمیگردد؛ به حیاطی که پر از صدای خنده و شیطنت بچهها بود، به کلاسهایی که با شوق آغاز میشدند و به روزهایی که خستگیشان هم شیرین بود.
اما امروز، میان همهی این خاطرات، دلم هوای یک چیز خاص را کرده است...
دلم هوای مامانها را کرده...
مامانهایی که بعضی صبحها، هنوز ساعت شش و نیم نشده، خودشان را به مدرسه میرساندند تا صبحانهی همگانی را آماده کنیم.
چه شور و شوقی بود...
چند تا از مامانهای هر پایه که همیشه پای کار بودند، میآمدند و آستین بالا میزدند. بچهها هم کمکم سر و کلهشان پیدا میشد؛ بعضی برای کمک، بعضی از روی کنجکاوی و بعضی فقط برای اینکه در این حالوهوای دوستداشتنی کنار ما باشند.
گاهی نزدیک بیست نفر میشدیم؛ مامانها، بچهها و ما... و آنجا دیگر فقط محل آماده کردن صبحانه نبود؛ انگار یک دورهمی کوچک خانوادگی بود.
خنده بود و صحبت، شوخی بود و صمیمیت، صدای قاشق و ظرفها بود، بوی نان و پنیر و سبزی و دستهایی که با عشق برای بچهها صبحانه آماده میکردند.
هفتهای یک روز، مدرسه حالوهوای دیگری داشت؛ روز صبحانهی همگانی.
صبحانهها هم هر بار یکی از رنگهای سفرهی ایرانی را به خودش میگرفت: یک روز عدسی، یک روز خوراک لوبیا، گاهی پورهی سیبزمینی، گاهی الویه و گاهی هم همان ساندویچهای ساده و دوستداشتنیِ نان و پنیر و سبزی.
آه... نان و پنیر و سبزی...
سبزیهای ریز شده را با پنیر مخلوط میکردیم، ساندویچها را یکییکی آماده میکردیم، در سینیها کنار هم میچیدیم و رویشان سلفون میکشیدیم تا همهچیز مرتب و آمادهی پذیرایی باشد.
اما قشنگترین قسمت ماجرا، خودِ صبحانه نبود؛ آدمهایی بودند که صبحانه را آماده میکردند.
مامانهایی که شاید خودشان هزار کار ناتمام در خانه داشتند، اما صبح زود آمده بودند تا برای بچههای مدرسه کاری انجام دهند؛ بدون توقع، بدون تشریفات، فقط برای اینکه سهمی در شادی بچهها داشته باشند.
و بچهها... چه ذوقی داشتند!
بچههایی که مسئول توزیع صبحانه بودند، قبل از شروع کلاسها آماده میشدند. با همان جدیت شیرین کودکانه، سینیها را به دست میگرفتند و از دوستانشان پذیرایی میکردند.
یکی تعارف میکرد، یکی میخندید، یکی مراقب بود چیزی روی زمین نریزد و یکی هم از خوشحالی اینکه امروز «میزبان» است، سر از پا نمیشناخت.
و اینجا بود که صبحانه، دیگر فقط صبحانه نبود؛ تمرین زندگی بود.
بچهها یاد میگرفتند میزبان باشند، پذیرایی کنند، مسئولیت بپذیرند، کار گروهی انجام دهند، به دیگران فکر کنند و لذتِ بخشیدن را تجربه کنند.
هر بار یک کلاس میزبان بود و انگار هر کلاس میخواست برای این روز، چیزی بیشتر از یک صبحانه آماده کند.
گاهی برای خودشان برنامههای جانبی داشتند، گاهی گیفتهای کوچکی درست میکردند، گاهی دسر آماده میکردند؛ به تعداد بچههای مدرسه.
گاهی برنامههای هنری داشتند، گاهی چیزی اجرا میکردند و گاهی یک ایدهی تازه داشتند که همان روز را برای همه خاص میکرد.
مدرسه در آن صبحها، شبیه یک خانهی بزرگ بود؛ خانهای که همه در آن سهمی داشتند.
یکی غذا آورده بود، یکی ساندویچ درست میکرد، یکی سینی میچید، یکی پذیرایی میکرد، یکی برنامه اجرا میکرد و یکی فقط با خندهاش حال همه را خوب میکرد.
و من همیشه دوست داشتم این صبحانه، قبل از شروع کلاسها باشد.
اعتقاد داشتم آموزش باید با کودکی شروع شود که صبحانه خورده، شاد است و آمادهی یادگیری.
برای من مدرسه فقط جایی برای درس خواندن نبود؛ مدرسه باید زندگی را هم به بچهها یاد میداد.
و چه زیبا بود که بعضی از بهترین درسها، نه پشت نیمکت، که کنار یک سینی صبحانه اتفاق میافتاد.
شاید آن روزها فکر میکردیم داریم برای بچهها صبحانه آماده میکنیم؛ اما حالا که به گذشته نگاه میکنم، میبینم داشتیم خاطره میساختیم.
خاطرههایی که بوی نان و سبزی داشتند، صدای خنده داشتند، گرمای دستهای مادرها را داشتند و رنگ چشمهای شاد بچهها را...
و حالا، در این هشتم مهر، دلم برای همهشان تنگ شده است؛ برای مامانهایی که صبح زود میآمدند، برای بچههایی که با شوق کمک میکردند، برای سینیهای پر از ساندویچ، برای سفرههای ساده اما پرمهر، برای آن همه خنده و صمیمیت و برای مدرسهای که گاهی فکر میکنم بیشتر از آنکه مدرسه باشد، یک خانهی بزرگ پر از عشق بود.
وشاید دلتنگی همین باشد ؛اینکه آدم بداند آن لحظه ها گذشته اند ،اما دلش هنوز همان جا مانده است ....
در یک صبح زود مدرسه ،ساعت شش نیم ،میان چند مامان مهربان ،چند کودک مشتاق ، وچند سینی نان وپنیر وسبزی ومدرسه ای که تازه داشت برای یک روز تازه بیدار می شد ...
Post #3394
169
- ❤ 1