فلسفه وجود ندارد
گیلبرت رایل در کتاب «مفهومِ ذهن» خود، وقتی میخواهد خطاهای کتگوریک را معرفی بکند، مثال جالبی میزند. فرض کنید کسی آمده تا با کمک یک راهنما از یک دانشگاه بازدید کند. راهنما به او تالار ها و کلاس های تدریس را نشان میدهد، همینطور دفاتر مدیریتی را، ورودی ها و نمای بیرونی را، حیاط و فضای باز را، دانشکده های مختلف و خوابگاه ها را، دانشجو های رشته های مختلف، اساتید و کادر اداری را. بازدیدکننده بعد از آن که همۀ این ها را میبیند میگوید «بسیار خب، من همۀ این ها را دیدم، کلاس ها را، اساتید و دانشجو ها را و چیز های دیگر را. اما هنوز خود دانشگاه را ندیده ام. دانشگاه کجاست؟» طبعا ورای این ها، دانشگاهی وجود ندارد. دانشگاه به همین چیز هایی میگویند که بازدید شدند.
همین قاعده دربارۀ فلسفه هم صدق میکند. ساحتی که چیزی بیش از عدهای آدم کنجکاو با علاقمندی های متفاوت، و گفته ها و یافته های متفاوت و پرسش هایی که بسیاری از اوقات کاملا مستقل از هم اند. ورای این ها چیزی تحت عنوان «فلسفه» وجود ندارد. فلسفه همین چیز ها هستند. برخی میگویند فلسفه جاییست که مردم «پرسش های بنیادی» میپرسند. اما واقعیت آن است که پرسش های بنیادی صرفا یک دسته از سوالاتی است که عمدۀ فلاسفه به آن علاقمندند؛ بسیاری از اوقات پرسش هایمان چندان بنیادی نیست.
به همین خاطر است که وقتی کسی از من میپرسد «فلسفه را از کجا شروع کنم» کمی گیج میشوم. منطق، استدلال، معناشناسی، تاریخ، معرفتشناسی، متافیزیک، و کاربرد این شاخه ها در مسائل مختلف مثلا علوم سیاسی یا طبیعی، و چیز هایی از این قبیل. معمولا تاریخ را برای شروع معرفی میکنند، یا کتاب هایی که مروری گذرا بر تاریخ به همراه تعدادی از مسائل فلسفی قدیمی را ارائه میکنند. بسیار ناهنجار است که کسی فلسفه خوانده باشد و تاریخش را نه، اما احتمالا تاریخ (خواهم گفت در چه معنایی)، اگرچه جزو جذابترین، اما همینطور جزو کمکاربردترین محتواهایی بوده که خوانده ام.
بعد از آنکه تاریخ را خواندید چهره هایی مثل نیچه و سارتر را معرفی میکنند که بخوانید. و من هیچ نظری ندارم که چرا. نه آن که نیچه فیلسوف بدی باشد، اما از بین هزاران فیلسوف، چرا پس از مطالعۀ تاریخ، نیچه و امثال او را معرفی میکنند؟ و اصلا چرا تصور میکنند باید به یک فیلسوفِ به خصوص بپردازید. دلایلی میآورند، اما فکر میکنم مهمترین دلیل، که نمیآورند، این است که آنها احساس میکنند فلسفه این است و از فلسفه همین را میشناسند. اگر علتش تبلیغات و شهرت این چهره ها، به طور خاص به خاطر مهم شدنشان در ادبیات یا مسائل سیاسی نیست، چه علت دیگری میتواند داشته باشد؟ چرا مثلا فرگه یا جورج ادوارد مور را معرفی نمیکنند؟ من فکر نمیکنم کسی که نیچه را معرفی میکند اصلا این ها را بشناسد. یا اصلا چرا کتاب هایی که به یک مسئلۀ خاص پرداخته اند را معرفی نمیکنند؟
همان خطای کتگوریک که دربارۀ «دانشگاه» و «فلسفه» صادق بود، دربارۀ «تاریخ» هم هست. به هر حال هر کتابی در هر مبحثی از فلسفه یک جور تاریخ است؛ با این تفاوت که ممکن است بعضی از وقایع و اسامی از آن حذف شده باشد و برخلاف کتب تاریخ که روی رویداد ها تمرکز میکنند و به مسائل کمتر میپردازند، تمرکز تکستبوک ها بیشتر روی مسائل فلسفی است تا روی رویداد ها، اسم ها و دوره ها. به هر حال چه تاریخ فلسفه را بخوانیم و چه تکستبوک هایی که به موضوعات به خصوصی پرداخته اند را، صرفا چینش های مختلفی از یک ساحت محتوایی واحد را خوانده ایم، با این تفاوت که هر کدامشان تمرکزشان را روی برجسته کردن امور متفاوتی صرف کرده اند. تکستبوک ها تمرکزشان بر این است که مخاطب را به یک دانش تصفیه شدۀ مفصل و مهارت های فلسفی لازم مجهز کنند (آنچه که به نظرم اساس «فلسفه خواندن» است)، و تمرکز تاریخ بر این است که فلسفه را به مثابۀ یک روایت تاریخی بیان کند.
عده ای تاریخ را «پایۀ فلسفی» میدانند، و من این حرف را موجه نمیبینم. اولین مبحثی که باید خوانده شود منطق است، سپس فلسفۀ زبان و معرفتشناسی. بعدا میشود به ارزششناسی، هستیشناسی و شاخه های دیگر ورود کرد. تاریخ را هم میشود در کنار این سه، پیش از این سه، یا پس از این سه مطالعه کرد، یا اصلا مطالعه نکرد (که البته نامتعارف است، اما ایرادی ندارد). هیچ میزانی از مطالعۀ تاریخ هم فقدان مهارت در این سه موضوع را جبران نمیکند. شاید عمدۀ مردمِ به اصطلاح «فلسفهخوانده» هیچ پایهای در این مسائل ندارند و این عملا یعنی ضمن این که وقتی را با مطالعه هدر داده اند، هنوز پایه های فلسفه را هم نمیدانند.
Noesium ✨
Post #696
151
- 👍 2
- ❤ 1