به هر حال، تکلیفم با «خدا» چیست
نادر نیست که وقتی خانم x از شما میپرسد «آیا به خدا باور دارید» منظورش از «خدا» با منظور آقای y که همین سوال را میپرسد یکی نباشد.
در منظور یک نفر، خدا به هر آنچه که بشود به شکل مشروعی صفت «پدیدآورندۀ هستی» را به او نسبت داد اطلاق میشود؛ خواهد خوب باشد یا بد، قادر باشد یا نباشد، در جهان امروز حاضر باشد یا نباشد، با انسان ارتباط برقرار کرده باشد یا نکرده باشد، یکی باشد یا بیشتر.
در منظور دیگری، خدا شخصیتی بهخصوص با ویژگی هایی مشخص در یک داستان بهخصوص است: با انسان ها ارتباط معنادار برقرار کرده، اهدافی برای هستی دارد، علاوه بر پدیدآورندگی مُجری جهان هم هست و مدام در امور جهان دخالت میکند و دعا ها را برآورده میکند، همهچیزدان و همهچیزتوان و سراسرخوب است. و در منظور دیگری، خدا شخصیتی از یک روایت دیگر است، با صفت های کاملا متفاوت.
برخی اصلا خودشان هم نمیدانند منظورشان از خدا دقیقا چیست، صرفا یک واژۀ مبهم است که بار عاطفی خاصی را حمل میکند. و برخی بین منظور های مختلفی از واژۀ خدا تاب میخورند و هر بار لفظ خدا را به کار میبرند، در معنای متفاوتی آن را به کار میبرند.
واژگان معنای خود را با خود حمل نمیکنند. این منظورِ انسان است که مشخص میکند هر واژه ای قرار است چه معنایی بدهد. و مادامی که منظور ها متفاوت است، انسان ها دربارۀ چیز های متفاوتی حرف میزنند و استفادهشان از یک واژۀ مشترک صرفا زایندۀ سوءتفاهم است.
به این موضع دربارۀ نامشخص بودن مفهوم خدا، و در مواردی بیمعنا بودن مفهوم خدا، خداناشناسدانی (ignosticism) میگویند. با ندانمگرایی (agnosticism) که معتقد است «کسی نمیداند خدا وجود دارد یا نه» اشتباه گرفته نشود.
ممکن است بعضی از این تعاریف از نظر منطقی خودمتناقض باشد (مثلا خدا چیزیست که همزمان یک ویژگی را دارد و همزمان آن ویژگی را ندارد). یا ممکن است آن را موجودی تعریف کنند که وجودش با حقایق تجربی ناسازگار باشد (مثلا با وجود آن خدا، جهان فعلی باید تماما عاری از درد و رنج میبود اما نیست). در آن صورت بهترین موضعی که میشود گرفت این خواهد بود که «چنین خدایی وجود ندارد» (به این گزاره «آتئیسم مثبت» گفته میشود).
ممکن است در پس بعضی از استفاده ها از مفهوم «خدا» اصلا هیچ معنای مشخصی نباشد، بلکه صرفا یک واژۀ مبهم با معنای معلق است که یک بار عاطفی را حمل میکند. در چنین مواقعی حتی اصلا مشخص نیست موضوعِ بحث چیست؛ چه چیزی نفی یا تایید میشود. اینجا اصلا شرکت در بحث بیهوده و بینتیجه است، چرا که بحث فلسفیای حول مفاهیم ناجور و تعریفنشده شکل نمیگیرد.
بعضی از تعاریفی که از خدا ارائه میشوند خودمتناقض نیستند و با حقایق تجربی هم ناسازگار نیستند (رایج است که به واسطۀ ابطالناپذیری به طور بدیهی با تمام حقایق تجربی سازگار باشند). اما «ناسازگار نبودن» ارزشِ معرفتی به شمار نمیرود. نه صرفا خدا، بلکه بسیاری از رمان های فانتزی، بلکه حتی قصه هایی که هنوز به ذهن کسی نرسیده اند و ادعا نشده اند هم در چنین وضعی اند، و تنها تفاوتشان با ادعای این دسته از خداباوران این است که کسی ادعا نکرده که آنها واقعا وجود دارند. «به ذهن رسیدن» و «ادعا شدن» به خودی خود به چیزی اعتبار نمیبخشد. باید تمایز قابل تشخیصی در جهان وجود داشته باشد که بگوید از بین تمام روایت هایی که به ذهن رسیده یا نرسیده اند و حتی اگر رسیده اند، ادعا شده اند یا ادعا نشده اند، کدامشان درست است.
میتوانم بگویم در معنای عام «بیخدا» هستم، اما نمیتوانم به سادگی بگویم «آتئیست» هستم.
موضع کلی ام این است که در پس مفهوم خدا یک منظور واحد وجود ندارد، و در موارد رایجی کاملا بیمعناست (ignosticims). پس از آنکه منظور از خدا مشخص شود، بسته به تعریفی که از خدا ارائه شده، گرایشم به سه شاخه تقسیمبندی میشود.
در بعضی موارد معتقدم خدایی که تعریف شده اصلا وجودش محال است (آتئیسم مثبت)، و دربارۀ بیشتر خوانش های دینی هم چنین موضعی دارم: خدای ادعا شده اصلا وجود ندارد.
در بسیاری از موارد هم معتقدم خدا ارزش معرفتی ای بیشتر از افسانهای که کسی ادعا واقعی بودنش را کرده نیست (fictionalism)؛ که معمولا با سایر خوانش های تضعیف شدۀ دینی چنین موضعی دارم.
در برخی موارد، که تعریف بسیار کلّی از خدا و بیتفاوت به کنشها و صفت های بهخصوصش طرح شده (که معمولا به چنین تعاریفی «خدای فلسفی» میگویند)، ندانمگرای قوی هستم: باور دارم که هیچکس هرگز نمیتواند بداند که آیا هست یا نه، لذا کسی که ادعا میکند چنین خدایی هست، چیزی را ادعا میکند که نمیداند، و هر کسی که ادعا میکند که میداند، غلط میگوید.
#خدا
Noesium ✨
Post #687
171
- ❤ 6