Post #150
50
جمعه
جمعه با تمامِ دلتنگیهایش
آسمان را بغل کرده
و پشتِ درها پرسه میگردد
دو پردۀ دلچرکین
پنجرههای اتاق را از من گرفتهاند
آفتاب دارد از تهران میرود
میرود که به افق رنگ ارغوانی بپاشد
هیچ دهکدهای به این حوالی نمیآید
نه رودخانهای هست
نه پلی و نه درختی
نه حتی نردبانی که مرا به هرّۀ بام برساند
تا برای پرندهها دانه بپاشم
با تن و جانی که بیرحمانه پیر میشود
من از قطارها جا ماندهام
از پیادهروها جا مانده
از رفیقانم جا ماندهام
فقط پشت این پنجرۀ تاریک
اقبالِ جوانی را میبینم
که در جستجوی همسنخیست
که معنای سادۀ مرگ را بفهمد
ولی اقبال پیر دیگر دریچهای هم ندارد
حالا تنهاییاش را بغل کرده
و در دوردستها
گوش به صدای آژیر آمبولانسی سپرده است
نه، این جمعه بوی باران ندارد
صدای پای مهمان هم ندارد
و حالا من
پیرتر از خودم
در پیادهروهای جمعه
از کنار سکوت ناودانها میگذرم
#اقبال_مظفری
https://t.me/joinchat/AAAAAEKCF61dHmskkML-UA
Telegram سارا و بارانهای مشرقی اشعار اقبال_مظفری جمعه با تمامِ دلتنگیهایش
آسمان را بغل کرده
و پشتِ درها پرسه میگردد
دو پردۀ دلچرکین
پنجرههای اتاق را از من گرفتهاند
آفتاب دارد از تهران میرود
میرود که به افق رنگ ارغوانی بپاشد
هیچ دهکدهای به این حوالی نمیآید
نه رودخانهای هست
نه پلی و نه درختی
نه حتی نردبانی که مرا به هرّۀ بام برساند
تا برای پرندهها دانه بپاشم
با تن و جانی که بیرحمانه پیر میشود
من از قطارها جا ماندهام
از پیادهروها جا مانده
از رفیقانم جا ماندهام
فقط پشت این پنجرۀ تاریک
اقبالِ جوانی را میبینم
که در جستجوی همسنخیست
که معنای سادۀ مرگ را بفهمد
ولی اقبال پیر دیگر دریچهای هم ندارد
حالا تنهاییاش را بغل کرده
و در دوردستها
گوش به صدای آژیر آمبولانسی سپرده است
نه، این جمعه بوی باران ندارد
صدای پای مهمان هم ندارد
و حالا من
پیرتر از خودم
در پیادهروهای جمعه
از کنار سکوت ناودانها میگذرم
#اقبال_مظفری
https://t.me/joinchat/AAAAAEKCF61dHmskkML-UA