#غزل
هر چه از وهم حضور خویش میکاوم غیابی در حضورم
میدَوَم هرچند با حسرت پیِ خود باز هم از خویش دورم
گرچه از خورشید حیرت راه بردم تا دلِ آیینهواری
باز هم در جامههای عاریت پوشیده هستی طورِ نورم
همچو دالانی که ره وا میکند در ظلمت نهتوی هستی
چون شب تاریک و یخبندان پیش از آفرینش سوت و کورم
جان اگر آیینۀ دق شد ولی در غمگساری پایدارم
عالمی با من تبانی میکند در رنج و من سنگِ صبورم
سَیرِ نهتوی فلک کردم به فیضِ شبچراغ عشق اما
هیچ دیّاری در این ویرانه طرفی بر نبندد از حضورم
گرچه عمری خاکسار کوی رندان بودهام بینیّت، اما
بستهام بال و پرِ پرواز را آسان به زنجیرِ غرورم
بندیِ لکاته کی دریابد اکسیرِ اثیرِ هستی خود؟
در خرابآبادِ هستی در دلِ ویرانۀ خود بوفِ کورم
بهار 1384
#اقبال_مظفری
https://t.me/joinchat/AAAAAEKCF61dHmskkML-UA
Post #145
495