𝐌𝐨𝐜𝐡𝐢 𝐛𝐨𝐲 off بلاخره فرمانده 400 شدد
This post (sticker, poll or similar) has no web preview. Open in Telegram
𝐌 𝐌𝐨𝐜𝐡𝐢 𝐛𝐨𝐲 off بلاخره فرمانده 400 شدد
This post (sticker, poll or similar) has no web preview. Open in Telegram
This post (sticker, poll or similar) has no web preview. Open in Telegram
Forwarded from ㅤ 𝚬𝗅𝗒꯭𝗌𝗂𝗎𝗆 .
❝ 𝖩𝗎𝗅𝗒 𝟣𝟧, 𝟤𝟢𝟢𝟢 ❞
اما نفسش به یکباره حبس شد. افکاری درون ذهنش شکل گرفت که گویا رگهای پیچیدهی خون درون بدن است؛ قلبی سنگین و قفسه سینهای پر از درد، تپیدن را فراموش کرد و تمام درد به سرانگشتانِ پسر انتقال یافت و ریتمِ پیانو تیز و پردرد رقصید. به یکباره دستهایش از پیانو جدا شد، اما ملودی توی ذهنش نه؛ شروع کرد به رقصیدن. جلوی دو جفت چشمانِ وحشی که فقط برای او نرم بود رقصید... چرخشها ادامه یافت تا زمانی که جلوی آن جفت چشم که همیشه، حتی در تنهاییهایش او را نظاره میکرد، دستهایش را روی صورت مرد کشید و متوقف شد. با پوزخندی که تلاش میکرد همهچیز را مخفی کند لب زد:
— دیوارهای این جهنم هنوز زندهان. اما تماشا کردنِ خالی کافی نیست... بگو، این رقصِ خدایت چطور بود؟
مرد که تا حال حتی یک ثانیه چشمش رو از پسر نگرفته بود خندید، چانهی پسر رو گرفت و خیره به چشمانِ یخیاش جوابِ پسر رو داد:
— هیچچیز از تو برای من کافی نیست... تا زمانی که تمامِ این نفسها درون ریههای من تمام بشن.
پسر خندید و بدون اینکه چیزی بگه سمت چراغ شیشهای رفت و اون رو رها کرد و حال زمین پر از خردهشیشه بود. مرد گیج به الههی بلورینی که درون اون حریر مشکی پرستیدنیتر دیده میشد نگاه کرد.
پسرِ مو سپید، بیآنکه لکنتی در قدمهایش باشد، گامی به جلو برداشت؛ صدای بههم کشیده شدنِ بلور زیر پاهایش پیچید، اما پوزخندی عمیقتر روی لبهایش نشست.
خم شد، تکهی تیزی از شیشه را از روی زمین برداشت و انتهای تیره و خاموشِ تالار را نشان رفت:
— این شیشهها نشکستن تا تاریکی رو تاریکتر کنن... اینا شکسته شدن تا بازتابِ اون چیزی باشن که پشت سرت ایستاده.
مرد مو مشکی با شتاب برگشت، اما سایهای که روی دیوار افتاده بود، سایهی غریبهای نبود؛ تصویری از خودش بود با لبخندی که گوشهی لبانش شکل گرفت و به الههی مو سپیدش خیره شد.
پسر زیر گوشش زمزمه کرد:
— حال بگو... کدومتون قراره امشب من رو بپرسته؟
Forwarded from ㅤ 𝚬𝗅𝗒꯭𝗌𝗂𝗎𝗆 .
❝ 𝖩𝗎𝗅𝗒 𝟣𝟧, 𝟤𝟢𝟢𝟢 ❞
آنجا بود؛ درون آن تالار قدیمی و خاکخورده. تالاری که روزی مجللترین بود و از صدای تشویقها و غرور پر میشد، اما حال جز نالهٔ چوبهای خردشده و وزشِ بادِ سرد در دالانهایش به گوش نمیرسید. دستش را روی پیانوی خاکگرفتهی گوشهی سالن کشید؛ دستی که ساعتهایی قبل آغشته به خون بود، حالا بوی حسرت را منتقل میکرد. پردههای زیبا و مخملین زیر لایهای از غبارِ سنگین جان داده بودند و چلچراغِ عظیمِ سقف، خاموش و بیرمق، مانند شاهدی لال به سقوطِ آن امپراتوریِ کوچک نگاه میکرد.
این سالن، روزی معبدِ شخصیِ او بود؛ جایی که افکارش او را به سمت جایگاه میکشاند تا شاهد رقص زیبای پسر باشد و به نتهای پیانوی مو سپید گوش سپارد.
صدای دلخراشی از سمت خروجی سالن آمد، اما پسر بدون نگاهی به خروجی، به سمت پیانو چرخید. گویا او تنها کسی بود که حق داشت با حرکتِ انگشتانش روی کلیدهای عاجی و پروازِ بدن ظریفش روی چوبهای صحنه، سکوتِ سنگین و تاریک آن قصر را بشکند و تالار را به شکوه سابقش بازگرداند. اما این کار یک قانون داشت...
— پسرم هوس رقصیدن کرده؟
پاسخی دریافت نکرد. درست بود؛ در آن مکان که مو سپید خدایش بود و جایگاه و پیانو زمانی بنده بهحساب میآمدند، فقط یک پرستشکننده وجود داشت: مردی با موهای مشکی و نگاهی لبریز از جنونی تاریک و خفقانآور؛ مردی که عشق را با تملکی مطلق معامله کرده بود. برای او، پروازِ پسر روی صحنه رؤیایی بود که هیچکس حتی در خوابهایش حق داشتنش را نداشت. مو سپید معجزهای ممنوعه بود؛ شیشهای زرین و گلی سمی که هیچ جفتچشمی در جهان، حقِ به تماشا نشستنش را نداشت.
امشب هم مانند شبهای قبل، بوی چوبِ کهنه و مومِ سوخته با عطری از تنهاییِ مطلق آمیخته بود و تنها گرمای آن سالن به منفورترین دوستداشتنیِ پسرِ مو سپید تعلق داشت؛ کسی که زیر نورِ یخی و لاغرِ مهتاب که از شیشههای منقوشِ پنجره به درون میسرید، کنار پیانوی سیاهرنگ ایستاده بود.
صدای سنگینِ گامهای مرد روی چوبهای صحنه پیچید. سایهاش قد کشید تا روی بدنِ برفگونِ پسر، زیر آن حریر مشکی افتاد. دستهای گرمش از پشت سر، دورِ کمرِ باریکِ او حلقه شد و نفسِ داغش نرمهی گوشِ پسر را سوزاند:
— دوباره تشنهی ملودیهایت شدی، مرواریدِ من؟ یا هوس کردی پردههای تاریکِ این تالار رو با رقصت به بازی بگیری... و قلب من رو به آتش بکشی؟
پسرِ مو سپید چشمانش را بست، تمامِ وزنش را به تنِ مرد تکیه داد و با لحنی خسته اما پر از غرور زمزمه کرد:
— شاید همه... اما الان سکوتِ اینجا بیش از حد بلنده. دلم میخواد بنوازم تا این دیوارهای سنگی خرد بشن. دلم میخواد اونقدر روی این سکو بچرخم که نفسی درون سینه باقی نمونه.
مرد سرش را در گودیِ گردنِ او فرو برد، عطرش را به ریههایش هدیه داد، فشاری محکم به کمرش آورد و با صدایی کمحجم اما پر از سلطه و خشم گفت:
— پس بنواز... و بچرخ. اما فراموش نکن که این آهنگ، این قدمها و این نفسها فقط مالِ منه... و تو حتی حق گرفتنش رو از من نداری. اگه حتی یک نت از شیشههای این عمارت بیرون بره یا سایهی دیگهای رقصت رو ببینه، خودم این معبد رو روی سرِ هردومون خراب میکنم. میدونی که تو شاهکارِ پنهانِ منی... و هیچکس نباید تو رو بپرسته جز من.
پسرِ مو سپید پوزخندی از سرِ لذت زد، دستهایش را روی کلیدهای پیانو گذاشت و با اولین ضربه، جنونِ خفتهی سالن را بیدار کرد... و برق هیجان را به چشمان مرد هدیه داد.
نتهای پیانو به نرمی نواخته میشد و گوشهایش را نوازش میکرد...
𝒥𝖨𝖬𝖨𝖭 𝒞𝗈𝖽𝖾 جیمینلند شمشمشممششممششم هویج چیه شما موچی هستی بجای قاقالیلی دادن باید بچلونمت اینقد ناناسی :(
𝒥𝖨𝖬𝖨𝖭 𝒞𝗈𝖽𝖾 جیمینلند دادن قاقالیلی بهت*
𝒥𝖨𝖬𝖨𝖭 𝒞𝗈𝖽𝖾 جیمینلند محض رضای خدا یه نگاهی به اینجا بندازین قاقالیلی میدم بهتون
Forwarded from 𝕭𝖑𝖔𝖔𝖉𝖇𝖔𝖗𝖓
تهیونگ در مواجه با واکنش کوک؛ با صراحت لب زد که چشمهاش ریز شده بود و اخم کمرنگی روی پیشونیش نقش بسته بود و بخاطر منظرهی تحریک کنندهای که از بالا میدید و از پوزیشنهای مورد علاقهاش برای بلوجاب شدن عضوش توسط کوک محسوب میشد، زبونش بیاراده روی لبهاش چرخید و خیسشون کرد و بخاطر درد و لرزش عضوش توی باکسرش هیس آرومی کشید! دیدن جونگکوک توی اون موقعیت که مقابلش به زانو افتاده و بیتاب و بیقرار؛ نالههاش رو زیر کرواتش مخفی میکنه، باعث شده بود عضوش سختتر از قبل بشه و حالا خیس شدن باکسر جذب و تنگش رو که قطرههای پریکامش علت و باعثش بود، به وضوح حس میکرد!:
_باید یکم دیگه طاقت بیاری تا اون عکس کوفتی رو بگیریم و بعد بریم توی ماشین!
_لعنت بهت .. دارم میگم .. نمیتونم-
جونگکوک به سختی در حالی که نفس نفس میزد؛ بدون وقفه لب زد و دستش رو روی عضو دردناک و تحت فشارش گذاشت و بیوقفه مالشش داد که پشت سوند و باکسر جذب و شلوارش گرفتار شده بود و تهیونگ اما فورا؛ فرصت رو غنیمت شمرد و با سر زانوش به سینهی جونگکوک که نیپلش همچنان تحت فشاره گیره بود؛ ضربه زد و با تحکم جواب داد:
_میتونی؛ باید بتونی!
بعد از نالهی تحریک کنندهی بلند کوک، گوشهی لب پایینش رو به دندون گرفت و ادامه داد:
_بخاطر من یکم دیگه تحمل کن ..
مکثی کرد و بعد از برداشتن زانوش از روی سینهی کوک، در کسری از ثانیه به ساید ملایمش برگشت و به سختی به زبون اورد:
_لطفا بیب؟
جونگکوک که همیشه روی درخواستهای ملایم تهیونگ نقطه ضعف داشت و کمتر مواقعی این ساید رو ازش میدید، بیاراده و ناباورانه لب زد:
_الان داری ازم درخواست میکنی تا مقاومت کنم؟!
_آره!
تهیونگ بلافاصله با اطمینان و قاطعیت جواب داد و اضافه کرد: ازت میخوام یکم دیگه صبر کنی، برای همچی! از جمله دیک لعنتی من تو خودت و بعد برام بیای؟
جونگکوک که متوجهی شرایط وخیم تهیونگ که کاملا مشابه خودش بود؛ شده بود و میخواست از این فرصت نهایت استفاده رو ببره، به زحمت روی پاهاش ایستاد و با چسبوندن و فشار دادن برآمدگی شلوار خودش به عضو سخت شدهی تهیونگ و قلاب کردن دستش دور گردن پسر بزرگتر، با تخسیِ همیشگیش پرسید:
_چطوره اینطوری مقاومت کنم؟
_فاک بهت جئون جونگکوک، الان موقع تلافی کردن نیست، هست؟!
تهیونگ بلافاصله؛ با مخفی کردن نالهی مردانهاش نالید و بخاطر حرکت جسورانه و فوق تحریک کنندهی جونگکوک که باعث درد بیش از حد عضو تحت فشارش شد، با اخم پررنگی به کوک خیره شد و جونگکوک اینبار مماس با لبهای تهیونگ در حالی که خمار به همون نقطه نگاه میکرد، با لحن دستوری گفت:
_پس منو ببوس و تا در اتاق بغلم کن، تا بتونم تحملش کنم؟
همزمان با پوزخند تخسی یک تای ابروش رو بالا انداخت و بخاطر نفسهای سریع و صدادار تهیونگ؛ پوزخندش تبدیل به نیشخند دندونمایی شد و ترکیب هرم داغ نفسهاش؛ با نفسهای پر حرارت تهیونگ؛ باعث شد حس کنه باکسرش هر لحظه حتی با وجود سوند خیستر میشه:
_فرصت طلب لعنتی!
تهیونگ متقابلا همراه با نیشخندی گفت و بعد از بوسهی خشنی به لبهای خطیِ موردعلاقهاش، جثهی نسبتا سنگین و عضلهای جونگکوک رو با تمام قدرت؛ براید استایل بغل کرد و همچنان که درگیر زبون سرکش جونگکوک داخل دهنش بود، به طرف در اتاقِ کنفرانس حرکت کرد؛ تا زودتر بعد از اون عکسبرداریِ اجباری، بتونه توی ماشین میک لاوِ هیجان انگیزشون رو شروع کنه!
" پارت 5 ، پایان "
Forwarded from 𝕭𝖑𝖔𝖔𝖉𝖇𝖔𝖗𝖓
_نمیشه!
تهیونگ در حالی که حالا با ریموت توی دستش درگیر بود، بیمقدمه و دلهرهآور؛ لب زد و گرههای ابروش رفته رفته تنگ شد و حالا این جونگکوک بود که با تردید و نگرانی پرسید:
_چی؟ .. چی نمیشه؟!
_خاموش نمیشه!
کلافه چنگی به موهاش زد و با نشون دادن اینکه چند بار و پشت سر هم روی دکمهی آف ریموت میزنه و عمل نمیکنه، جونگکوک رو متوجهی وخامت اوضاع کرد!:
_مسیح!!
_نمیدونم چه مرگشه، انگار قاطی کرده!
تهیونگ کلافه لب زد؛ پوف بلندی کشید و گرههای ابروش درهم رفت:
_داری باهام شوخی میکنی؛ مگه نه؟!
_یه دقیقه، فقط یه دقیقه دهن خوشگلت رو ببند تا بتونم درست فکر کنم باشه؟!
تهیونگ با لبخند حرصی و ژکوندی گفت؛ انگشت اشارهاش رو به نشونهی صبر و سکوت جونگکوک بالا اورد و همراه با گفتن "هیشی" روی لبهای پسر گذاشت و این کوک بود که بیقرار با چسبوندن بیارادهی رونهاش بهم و کش و قوس دادن آروم لگن و کمرش، تهیونگ رو هم بیطاقت کرد!:
_حالم خوب نیست-
_میدونم، ولی فعلا مجبوری تحمل کنی تا بریم توی ماشین، اونجا یه ریموت دیگه هست!
تهیونگ با اطمینان لب زد و عصبی؛ بعد از پرت کردن ریموت توی سطل زبالهی اتاق، سرگردون و کلافه؛ دستی به پشت گردنش کشید:
_این نتیجهی درست فکر کردنته؟!
_چارهی دیگهای هست؟
تهیونگ جواب طعنهی جونگکوک رو با انداختن همزمان تای ابروش که مربوط به اون حرکتش از روی خشم بود؛ داد و حالا این جونگکوک بود که با جواب قاطع تهیونگ؛ چشمهاش رو توی کاسه چرخوند و کرواتش رو شلتر از قبل کرد تا فقط کمی بتونه نفس بکشه و حرارت بدنش داغش کمتر بشه! پس با چنگ انداختن به یقهی پیراهن سفیدش و باز کردنش، دستش رو روی میز گذاشت و ستون بدن سستش کرد:
_باید درش بیارم ..
بزاق دهنش رو به سختی قورت داد و بیتوجه به حرارت و داغی بیش از حد بدنش؛ چشمهاش رو با فشار بست و با نالهی بلندی داد زد:
_باید این سوند کوفتی رو همین الان دربیارم!
جونگکوک اینبار بیاراده دو زانو به زمین افتاد و پاهای بیجون و سستش؛ نتونست بیشتر از این جثهی نسبتا سنگینش رو تحمل کنه؛ پس این تهیونگ بود که فورا به سمتش خیز برداشت و با گرفتن دستهاش، نذاشت به طور کامل روی زمین بیفته و جونگکوک که حالا کنترل صدای بلند نالههاش رو از دست داده بود و میترسید کسی متوجهی اون نالهها بشه، در حالی که بات پلاگ بیوقفه به نقطهی حساسش برخورد میکرد؛ کرواتش رو به دندون گرفت و ناخواسته دستش به عضو سفت و سخت شدهی تهیونگ برخورد کرد که مشخص بود مثل خودش به باکسر و زیپش فشار زیادی وارد میکنه:
_میبینی، وضع منم از تو بهتر نیست کوک!
" پارت 4 "
ㅤㅤ sılver boy نقشِ پسر بامزه و شیرینی رو داشت که همه ی جمع دوستش دارن. For You @Mouchiboy
Forwarded from ㅤㅤ sılver boy (ㅤㅤ 𝚨ყsu)
For You @Mouchiboy
مرثیه فرمانده اینکه خودتی اصلا