اما نفسش به یکباره حبس شد. افکاری درون ذهنش شکل گرفت که گویا رگهای پیچیدهی خون درون بدن است؛ قلبی سنگین و قفسه سینهای پر از درد، تپیدن را فراموش کرد و تمام درد به سرانگشتانِ پسر انتقال یافت و ریتمِ پیانو تیز و پردرد رقصید. به یکباره دستهایش از پیانو جدا شد، اما ملودی توی ذهنش نه؛ شروع کرد به رقصیدن. جلوی دو جفت چشمانِ وحشی که فقط برای او نرم بود رقصید... چرخشها ادامه یافت تا زمانی که جلوی آن جفت چشم که همیشه، حتی در تنهاییهایش او را نظاره میکرد، دستهایش را روی صورت مرد کشید و متوقف شد. با پوزخندی که تلاش میکرد همهچیز را مخفی کند لب زد: — دیوارهای این جهنم هنوز زندهان. اما تماشا کردنِ خالی کافی نیست... بگو، این رقصِ خدایت چطور بود؟ مرد که تا حال حتی یک ثانیه چشمش رو از پسر نگرفته بود خندید، چانهی پسر رو گرفت و خیره به چشمانِ یخیاش جوابِ پسر رو داد: — هیچچیز از تو برای من کافی نیست... تا زمانی که تمامِ این نفسها درون ریههای من تمام بشن. پسر خندید و بدون اینکه چیزی بگه سمت چراغ شیشهای رفت و اون رو رها کرد و حال زمین پر از خردهشیشه بود. مرد گیج به الههی بلورینی که درون اون حریر مشکی پرستیدنیتر دیده میشد نگاه کرد. پسرِ مو سپید، بیآنکه لکنتی در قدمهایش باشد، گامی به جلو برداشت؛ صدای بههم کشیده شدنِ بلور زیر پاهایش پیچید، اما پوزخندی عمیقتر روی لبهایش نشست. خم شد، تکهی تیزی از شیشه را از روی زمین برداشت و انتهای تیره و خاموشِ تالار را نشان رفت: — این شیشهها نشکستن تا تاریکی رو تاریکتر کنن... اینا شکسته شدن تا بازتابِ اون چیزی باشن که پشت سرت ایستاده. مرد مو مشکی با شتاب برگشت، اما سایهای که روی دیوار افتاده بود، سایهی غریبهای نبود؛ تصویری از خودش بود با لبخندی که گوشهی لبانش شکل گرفت و به الههی مو سپیدش خیره شد. پسر زیر گوشش زمزمه کرد: — حال بگو... کدومتون قراره امشب من رو بپرسته؟