آنجا بود؛ درون آن تالار قدیمی و خاکخورده. تالاری که روزی مجللترین بود و از صدای تشویقها و غرور پر میشد، اما حال جز نالهٔ چوبهای خردشده و وزشِ بادِ سرد در دالانهایش به گوش نمیرسید. دستش را روی پیانوی خاکگرفتهی گوشهی سالن کشید؛ دستی که ساعتهایی قبل آغشته به خون بود، حالا بوی حسرت را منتقل میکرد. پردههای زیبا و مخملین زیر لایهای از غبارِ سنگین جان داده بودند و چلچراغِ عظیمِ سقف، خاموش و بیرمق، مانند شاهدی لال به سقوطِ آن امپراتوریِ کوچک نگاه میکرد. این سالن، روزی معبدِ شخصیِ او بود؛ جایی که افکارش او را به سمت جایگاه میکشاند تا شاهد رقص زیبای پسر باشد و به نتهای پیانوی مو سپید گوش سپارد. صدای دلخراشی از سمت خروجی سالن آمد، اما پسر بدون نگاهی به خروجی، به سمت پیانو چرخید. گویا او تنها کسی بود که حق داشت با حرکتِ انگشتانش روی کلیدهای عاجی و پروازِ بدن ظریفش روی چوبهای صحنه، سکوتِ سنگین و تاریک آن قصر را بشکند و تالار را به شکوه سابقش بازگرداند. اما این کار یک قانون داشت... — پسرم هوس رقصیدن کرده؟ پاسخی دریافت نکرد. درست بود؛ در آن مکان که مو سپید خدایش بود و جایگاه و پیانو زمانی بنده بهحساب میآمدند، فقط یک پرستشکننده وجود داشت: مردی با موهای مشکی و نگاهی لبریز از جنونی تاریک و خفقانآور؛ مردی که عشق را با تملکی مطلق معامله کرده بود. برای او، پروازِ پسر روی صحنه رؤیایی بود که هیچکس حتی در خوابهایش حق داشتنش را نداشت. مو سپید معجزهای ممنوعه بود؛ شیشهای زرین و گلی سمی که هیچ جفتچشمی در جهان، حقِ به تماشا نشستنش را نداشت. امشب هم مانند شبهای قبل، بوی چوبِ کهنه و مومِ سوخته با عطری از تنهاییِ مطلق آمیخته بود و تنها گرمای آن سالن به منفورترین دوستداشتنیِ پسرِ مو سپید تعلق داشت؛ کسی که زیر نورِ یخی و لاغرِ مهتاب که از شیشههای منقوشِ پنجره به درون میسرید، کنار پیانوی سیاهرنگ ایستاده بود. صدای سنگینِ گامهای مرد روی چوبهای صحنه پیچید. سایهاش قد کشید تا روی بدنِ برفگونِ پسر، زیر آن حریر مشکی افتاد. دستهای گرمش از پشت سر، دورِ کمرِ باریکِ او حلقه شد و نفسِ داغش نرمهی گوشِ پسر را سوزاند: — دوباره تشنهی ملودیهایت شدی، مرواریدِ من؟ یا هوس کردی پردههای تاریکِ این تالار رو با رقصت به بازی بگیری... و قلب من رو به آتش بکشی؟ پسرِ مو سپید چشمانش را بست، تمامِ وزنش را به تنِ مرد تکیه داد و با لحنی خسته اما پر از غرور زمزمه کرد: — شاید همه... اما الان سکوتِ اینجا بیش از حد بلنده. دلم میخواد بنوازم تا این دیوارهای سنگی خرد بشن. دلم میخواد اونقدر روی این سکو بچرخم که نفسی درون سینه باقی نمونه. مرد سرش را در گودیِ گردنِ او فرو برد، عطرش را به ریههایش هدیه داد، فشاری محکم به کمرش آورد و با صدایی کمحجم اما پر از سلطه و خشم گفت: — پس بنواز... و بچرخ. اما فراموش نکن که این آهنگ، این قدمها و این نفسها فقط مالِ منه... و تو حتی حق گرفتنش رو از من نداری. اگه حتی یک نت از شیشههای این عمارت بیرون بره یا سایهی دیگهای رقصت رو ببینه، خودم این معبد رو روی سرِ هردومون خراب میکنم. میدونی که تو شاهکارِ پنهانِ منی... و هیچکس نباید تو رو بپرسته جز من. پسرِ مو سپید پوزخندی از سرِ لذت زد، دستهایش را روی کلیدهای پیانو گذاشت و با اولین ضربه، جنونِ خفتهی سالن را بیدار کرد... و برق هیجان را به چشمان مرد هدیه داد. نتهای پیانو به نرمی نواخته میشد و گوشهایش را نوازش میکرد...