جنون
مترجم : ساشا
#33
نه یه خندهی زورکی، نه اون خندهی کوتاه و مصنوعیای که وقتی میخوای ظاهرت رو حفظ کنی تحویل بقیه میدی.
نه.
یه خندهی واقعی.
سرش رو عقب میبره، لبهاش از هم باز میشن و صدای خندهش آرومه.
بیدفاع.
واقعی.
یادم نمیاد آخرین بار کی صدای خندهی کسی رو اینطور شنیدم. اینقدر رها، اینقدر سرشار از شگفتی و بدون هیچ ملاحظهای.
با ایرلندیها هم اینطوری میخنده؟
حسادت چنگ میندازه به جونم و قفسهی سینهم سفت میشه.
هفتههاست دارم زیر نظرش میگیرم.
با احتیاط، حسابشده، همیشه حواسش جمعه و پشت سرش رو میپاد.
ولی همین الان...
آزاد به نظر میرسه.
این حس خیلی زود محو میشه، ولی یه بخش عجیب از وجودم میخواد نگهش داره.
جمعش کنه توی دستهام و با احتیاط بذارتش توی یه شیشه، جایی که بتونم محفوظ نگهش دارم و از دسترس بقیه دور باشه.
ولی درست به همون سرعتی که ظاهر میشه، ناپدید میشه.
سرش رو تکون میده و هنوز به چیزی که توی گوشیش خندهدار بوده لبخند میزنه، قبل از اینکه کاری کنه که رسما نابودم کنه.
دستش رو دراز میکنه سمت پتوی پشمالوی صورتیرنگی که پایین کاناپه تا شده.
بازش میکنه و میکشه روی خودش.
Post #14515
1.14K
رمانممنوعهبزرگسال| 𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐍𝐎𝐕𝐄𝐋𝐒 جنون مترجم : ساشا #32 اگه فقط میدونست وقتی همینجاست، درست زیر دماغم، چقدر بهش نزدیکم. درحالیکه آزادانه زیر حمایت ایرلندیها راه میره... با اونا زیادی احساس امنیت کرده. چرا؟ شاید فکر میکنه ایرلندیها فقط مشتریهای معمولیای مثل بقیهان. شاید نمیدونه…
- ❤ 19