جنون
مترجم : ساشا
#32
اگه فقط میدونست وقتی همینجاست، درست زیر دماغم، چقدر بهش نزدیکم.
درحالیکه آزادانه زیر حمایت ایرلندیها راه میره...
با اونا زیادی احساس امنیت کرده. چرا؟
شاید فکر میکنه ایرلندیها فقط مشتریهای معمولیای مثل بقیهان.
شاید نمیدونه واقعا از پس چه کارهایی برمیان.
همین چیزه که داره از درون عذابم میده.
زیادی راحت شده... توی دنیای اونا رفت و آمد میکنه، انگار به اونجا تعلق داره ولی یه چیز دیگه هم هست... چیزی که شکمم رو از درون میپیچونه.
هیچکدومشون بهش دست نمیزنن.
هیچوقت.
و اونا هم مثل ما هستن.
به سن ازدواج رسیدن و زن لازم دارن.
کینان مک کارتی هم سنت ازدواجهای ترتیبدادهشدهی خانوادهشون رو ادامه میده.
تعاملش باهاشون رو زیر نظر گرفتم.
مردها بهش احترام میذارن و حرفش رو میپذیرن. باهاش حرف میزنن، شوخی میکنن، ولی زیادی بهش نزدیک نمیشن.
نه مثل وقتی که با زنی رفتار میکنن که ادعا میکنن مال خودشونه.
نه مثل وقتی که اون زن متعلق به یکی از خودشون باشه.
خوبه.
کشتن یکی از اونا میتونه این ائتلاف رو به گوه بکشه.
روی کاناپه جابهجا میشه، پاهاش رو دراز میکنه و بعد دوباره جمعشون میکنه و زیر خودش میذاره.
بعد، یهویی چیزی میبینم.
چیزی که اصلا انتظارش رو ندارم.
میخنده...
Post #14514
1.42K
- ❤ 16