ساعت: ۲۲:۴۹
برای: سرزمین دور دست ها، آرامشی گم شده
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
نمیدانم از کجا باید آغاز کنم؛
از خستگی؟
از این سکوتِ طولانی که هر روز بیشتر در من ریشه میدواند؟
یا از خودم که مدتهاست میان ماندن و رفتن، میان امید و بیتفاوتی، جایی ایستادهام که نامی برایش پیدا نمیکنم.
مدتیست احساس میکنم از همهچیز کمی دور افتادهام؛
از آدمها، از خانه، از آینده و حتی از خودم.
انگار زندگی در جایی دورتر از من جریان دارد و من تنها از پشت پنجرهای کدر تماشایش میکنم؛
میبینم که روزها میآیند و میروند، آدمها بزرگتر میشوند، دوست میشوند، عاشق میشوند، میروند و به مقصدی میرسند...
و من هنوز همانجا ایستادهام؛
با چند رؤیای نیمهجان و انبوهی از سؤال که هیچکس جوابشان را نمیداند.
گاهی دلم میخواهد تنها باشم؛
نه از سر بینیازی،
از فرط خستگی.
از اینکه مدام باید خودم را برای دیگران توضیح بدهم، ثابت کنم، تحمل کنم و وانمود کنم که چیزی نیست.
اما تنهایی هم همیشه آن پناه امنی نیست که خیال میکردم.
گاهی سکوت، آدم را آنقدر به خودش نزدیک میکند که دیگر جایی برای فرار از فکرهایش باقی نمیماند.
من خستهام؛
اما نه فقط از درس و روزگار و آدمها.
از شروع کردن و دوباره از دست دادن.
از امید بستن و بعد مجبور شدن به جمع کردن تکههای خودم.
از اینکه هر بار چیزی را دوست داشتهام، ترسِ از دست دادنش زودتر از خودِ خوشحالی به سراغم آمده است.
با این همه، هنوز چیزی در من نمرده.
نمیدانم چیست؛
شاید همان دخترکی که هنوز دلش میخواهد یک روز از این اتاق، از این روزهای تکراری و از این همه سنگینی بیرون برود و زندگی را آنطور که همیشه در خیال ساخته، از نو آغاز کند.
شاید هنوز دلم یک خانهی کوچک میخواهد؛
جایی سبز و آرام، دور از هیاهوی آدمها.
پنجرهای رو به باران،
یک فنجان چای،
چند کتاب،
و شغلی ساده که مرا از زندگی متنفر نکند.
شاید هنوز میخواهم کسی مرا بفهمد؛
نه اینکه نجاتم دهد،
نه اینکه برایم تصمیم بگیرد،
فقط بماند و از دیدن پیچیدگیهای من نترسد.
و شاید تمام چیزی که این روزها میخواهم، همین باشد:
فرصتی دوباره.
نه برای اینکه آدم دیگری شوم؛
برای اینکه بالاخره فرصت کنم خودم را بسازم.
اگر از من بپرسی حالم چطور است، احتمالاً میگویم:
«خوبم.»
اما اگر واقعاً بخواهی بدانی،
باید بگویم که مدتیست در میان ویرانههای خودم قدم میزنم و هنوز دارم دنبال چیزی میگردم که حتی نمیدانم چیست.
شاید خودم را.
شاید معنای ماندن را.
شاید همان تکهای از زندگی را که یک روز، یک جایی میان تمام این خستگیها، از دست دادم.
با این حال،
هنوز اینجا هستم.
و شاید همین،
برای امشب کافی باشد.
امضا: اِبهام
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب