تاریخ: ۸ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۸:۵۷
برای: No one
میبینی چقدر لذت بخشه وقتی میفهمی یه سری از آدم ها هستن مثل رهگذر بیتفاوت یا بی اهمیت از کنار نوشته تو رد نمیشن؟
من خیلی خوب میفهمم :)
میدونی ماجرا از چه قرار...
از اینکه واقعا نیازی نیست همیشه ی همیشه خودت رو قوی نشون بدی و بگی من خوبم من عالیم و نیازی به کسی ندارم
حتی شده یه روزایی باید خودمون به مریضی بزنیم و درخواست کمک کنیم
این طبیعیه وقتی که تو خودت رو قوی نشون میدی بعد یه مدتی اطرافیانت به این باور میرسن که تو خودت از پس خودت بر میای و دیگه نیازی به کسی نداری .
به نظرم اینکه به خودت علاقه مند بشی خیلی سخته
درسته ما هممون میگیم من عاشق خودم هستم خودم خیلی دوست دارم آره درسته ولی اون ته ته ته دلت باید ضعف بره واسه خودت
خیلی سخته کسی رو دوست داشته باشی که مدام قضاوتت میکنه و سرکوفت میزنه ناسزا میگه مقصر تمام اتفاقات بد زندگیت رو خودت میدونه
خیلی سخته...
ولی میشه یادش داد :)
میشه بهش لطافت و نرم بودن در برابر خودمون رو بهش یاد بدیم
اونقدر ها هم لجباز و یک دنده نیست
اون فقط نمیدونه چجوری عشقش رو ابراز کنه
امضا: آفرینش
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
Post #894
87
پستخانهٔ نیمهشب تاریخ: ۸ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۴۴ برای: برای آفرینش و غریب آشنا این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… سلام دیشب موقع نوشتن نامه حتی فکر نمیکردم کسی بخونه چه برسه به اینکه دو تا ادمِ خوشقلب بخوان نامهای برام بذارن. دیدن نوتیفش واقعا حس عجیبی داشت. مچکرم. حسِ آخرِ…