ساعت: ۲۳:۰۶
برای: مردی که همسرش را به آخرین سفر برد
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
به کسی که این نامه را پیدا میکند،
در سه سال خدمتم، فقط یکبار قطاری را نگه داشتم که هیچ نقصی نداشت؛ چون مردی ادعا میکرد همسرش داخل چمدان آبیرنگیست که در دست دارد.
آن شب، آخرین قطار آمادهٔ حرکت بود. درها بسته شده بودند و من دستم را روی بیسیم گذاشته بودم تا اجازهٔ خروج بدهم که مردی میانسال را دیدم از انتهای سالن بهسمت سکو میدوید.
کتش را روی بازویش انداخته بود، نفسش بالا نمیآمد و چمدان کوچکی را محکم به سینهاش چسبانده بود.
وقتی به من رسید، قطار آرامآرام به حرکت درآمده بود. بازویم را گرفت و گفت:
«خواهش میکنم نگهش دارید. همسرم داخل این چمدان است.»
فکر کردم حالش خوب نیست. به چمدان نگاه کردم و پرسیدم:
«منظورتان چیست؟»
چند لحظه سکوت کرد. بعد چمدان را روی زمین گذاشت و زیپش را کمی باز کرد. داخل آن یک پیراهن گلدار، شیشهای عطر، چند عکس قدیمی و ظرف کوچکی از خاکستر بود.
گفت:
«بیست و خورده ای سال به او قول دادم دریا را نشانش بدهم. هر سال چیزی پیش آمد؛ کار، بچهها، بیپولی، بیماری... همیشه میگفتم تابستان بعد. اما تابستانِ او دیگر نرسید.»
سپس به قطاری که کمکم از سکو دور میشد نگاه کرد و ادامه داد:
«این آخرین قطار امشب است. اگر نرسم، باز هم سفرمان عقب میافتد. من دیگر به فردا اعتماد ندارم.»
مقررات میگفت قطار نباید متوقف شود. برنامهٔ حرکت باید دقیق میماند و تأخیر یک قطار میتوانست مسیر چند قطار دیگر را به هم بریزد.
اما آن شب برای نخستینبار با خودم فکر کردم شاید بعضی قولها از جدول حرکت قطارها مهمتر باشند.
بیسیم را برداشتم و درخواست توقف اضطراری کردم.
قطار چند متر جلوتر ایستاد. مرد چمدانش را برداشت، اما پیش از رفتن برگشت و پرسید:
«فکر میکنید وقتی برسیم، میتواند دریا را ببیند؟»
نمیدانستم چه باید بگویم. فقط گفتم:
«کنار پنجره بنشینید. بعضی آدمها حتی پس از رفتن هم از چشمهای کسی که دوستشان داشته، دنیا را تماشا میکنند.»
مرد سوار شد و قطار با سه دقیقه تأخیر ایستگاه را ترک کرد.
دو ماه بعد، کارتپستالی بدون نشانی فرستنده به دستم رسید. روی آن تصویری از دریا بود و پشتش تنها یک جمله نوشته شده بود:
«بالاخره رسیدیم؛ درست پیش از غروب.»
هنوز آن کارت را داخل کشوی میزم نگه داشتهام.
از آن شب به بعد، هرگاه مسافری دیر به ایستگاه میرسد، پیش از نگاهکردن به ساعت، به چهرهاش نگاه میکنم. چون گاهی چند دقیقه تأخیر، فقط چند دقیقه نیست؛ آخرین فرصت یک آدم است برای وفاکردن به قولی که یک عمر عقب انداخته.
تمام قطارها باید بهموقع حرکت کنند؛ مگر آنکه مسافری، تمام سالهای ازدسترفتهاش را داخل یک چمدان آبی با خود حمل کند.
— متصدی آخرین ایستگاه
امضا: متصدی آخرین ایستگاه
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب