ساعت: ۰۰:۵۹
برای: همدم من"🩵"
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
درست در ساعتی پیش تصمیم گرفتم این نامه را برایت بنگارم؛ حال، مدتی از آن ساعت گذشته است و همچنان قلم در دستانم بیحرکت مانده.
من نه نقطهی آغاز را میدانم و نه نقطهی پایان را؛ حتی نمیدانم چگونه برایت بنویسم.
خواستم تو را «دوست» بنامم، متوجه شدم این کلمه برای توصیف تو کافی نیست. بعد، کلمهی «رفیق» را انتخاب کردم، اما شاید آن هم زیادی کلیشهای شده باشد. پس تصمیم گرفتم کلمهی «همدم» را برگزینم.
«دوست داشتن» را هم برای تو نمیپذیرم؛ کم است. اما «عشق» را میپذیرم، چراکه بسیار کامل است و درک آن سخت و دشوار.
شاید با خود بگویند: «مگر واژههای همدم و عشق برای یار و معشوق استفاده نمیشوند؟»
من میگویم: روابط، کلمات را توصیف میکنند؛ اما کلمات نمیتوانند روابط پیچیدهی انسانی را بهتمامی توصیف کنند. برای همین است که گاهی، در توصیف بعضی از آدمهای زندگیمان، زبانمان قاصر میشود.
پس تو همدم من و انسانی هستی که من عاشقانه دوستش دارم.
شاید برایت سؤال شود که چرا «همدم» و چرا «عشق»؟
به این دلیل که تو در دورهی تاریک زندگیام، طلوعی دوباره شدی. تو جوانهی امیدی در شبهای تیره و تار من شدی.
تو فقط یک دوست خوب نیستی؛ تو از آن آدمهایی هستی که آدم میتواند کنارشان خودش باشد.
میتوان با تو دربارهی هر چیزی صحبت کرد، بدون آنکه ترسی از قضاوت شدن داشت. میتوان کنارت راحت بود، گریه کرد، خندید و حتی دربارهی بدترین و دردناکترین تجربههای زندگی حرف زد، بیآنکه مجبور باشی چیزی را پنهان کنی یا خودت را طور دیگری نشان بدهی.
شاید عجیب باشد که بگویم تو از من کوچکتری، اما هرگز احساس نکردهام که این فاصلهی سنی میان ما معنایی دارد. تو خیلی بیشتر از سنت میفهمی و من این را در تو دوست دارم. انگار از همان ابتدا، چیزی میان شخصیتهایمان بود که باعث میشد یکدیگر را بفهمیم.
با اینکه میان ما چند شهر فاصله انداخته است، اما ما خیلی خوب یکدیگر را متوجه میشویم.
شاید چون، همانطور که جناب احمد شاملو گفته بود، دلهای ما که به هم نزدیک باشند، دیگر فرقی نمیکند که کجای این جهان باشیم.
پیش از آشنایی با تو، همیشه آرزو داشتم دوستی داشته باشم که واقعاً بتوانم با او احساس نزدیکی کنم. برای نداشتن چنین دوستی، بارها گریه کرده بودم. سخت بود؛ چون واقعاً کسی را نداشتم که قلب نزدیکی با من داشته باشد.
آدمهایی در اطرافم بودند؛ حضور فیزیکی داشتند، اما حضور روحی نه.
کسی نبود که بتوانم با او حرف بزنم و مطمئن باشم که فهمیده میشوم. کسی نبود که بتوانم کنارش خودم باشم، بدون اینکه مجبور باشم بخشی از خودم را پنهان کنم.
و بعد تو آمدی.
برای همین، حضور تو برای من فقط پیدا کردن یک دوست نبود. انگار چیزی را پیدا کردم که مدتها آرزویش را داشتم و حتی گاهی فکر میکردم شاید قرار نیست هیچوقت داشته باشمش.
برای همین، در همان قسمت تاریک زندگیام، تو همچون خورشیدی طلایی، قلب افق را شکافتی و در زندگی کهنهی من طلوع کردی.
طلوع تو یکی دیگر از همان معجزاتی بود که مرا به خداوند نزدیکتر کرد؛ زیرا متوجه شدم او با من است، حتی اگر خودم دیگر با خودم نباشم.
شاید خودت ندانی، اما اینکه انسانی در زندگیات باشد که بتوانی بدون ترس از قضاوت شدن، کنارش گریه کنی، بخندی، حرف بزنی و حتی از عمیقترین زخمهایت بگویی، نعمت کوچکی نیست.
تو همدم فوقالعادهای هستی. انسانی هستی که لایق عشق است. کسی که باعث شود بندهای به خدا نزدیکتر شود، به گمان من، فرد شگفتانگیزی است؛ چراکه هر کسی چنین قدرتی ندارد.
چنین همدمی میتواند رفیقی فوقالعادهتر هم باشد و تو همهی این شگفتیها را در خود گرد آوردهای.
به همین دلیل، تو دیگر فقط رفیق من نیستی.
تو همدم منی؛
و انسانی هستی که من بسیار به او عشق میورزم.
امضا: بآنویبیریآ
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب