ساعت: ۰۰:۵۴
برای: نمیدانم شاید خودم شاید کسانی که رفتند و شاید کسانی که میخوانند
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
نمیدانم از کجا شروع کنم، اما دوست داشتم بنویسم؛ یک نامه به مقصدی نامعلوم، به نشانی نامعلوم. اصلاً نمیدانم تا کجا میرود، در کدام خانه، کدام شخص میخواند. حتی منتظر جواب هم نیستم؛ البته شاید اندکی باشم، ولی نه آنقدر که تمام روز را چشمبهراه باشم. شاید هم چشمبهراهم و خود نمیدانم.
راستش من مدتهاست که چشمبهراهم؛ از همان کودکی، چشمبهراه یک همبازی، چشمبهراه مادر و آغوشش، چشمبهراه پدر و لبخندش دمِ درِ مدرسه. و در نوجوانی، چشمبهراه همان یار و شاهزادهٔ سوار بر اسب. و البته اندکتعداد آدمی در زمان شور نوجوانی آمدند، اما تمامشان یا سوار بر الاغی بودند یا در حال دروغ و جفنگ بودند.
به هر حال، با اشک و زاری از نوجوانی به جوانی رسیدم و منتظر دوست و رفیق واقعی، منتظر آرامش بودم که آن را هم نیافتم. و اکنون یک جوان بیذوق و آرام و گوشهگیر شدهام که روحی ۸۰ ساله دارد؛ جوانی که روزش را تکراری میگذراند و خود را با کتابهای شعر و ادبیات، گلخانه، چای، غذاهای اختراعی، موسیقی، رقصهای ناموزون و گاهی فیلمهای پیشنهادی و شاید هم خواب و ساختن داستان و رویا در ذهنش سپری میکند، بدون آنکه میلی به دنیای بیرون و مردمش داشته باشد.
شاید آنکه هیچوقت کسی واقعاً کنارش نبود هم بیتأثیر در این حال و اوضاع او نباشد.
خلاصهاش را بگویم: یک آدمِ افسردهٔ تنها که با وجود درک معنا، گاهی میپذیرد وجود داشتن بیمعناست و به فکر نابودی خود میافتد، اما همچنان ادامه دارد؛ مبهم و تار و غیرقابلدرک.
امیدوارم روزی کسی نجاتش بدهد.
امضا: اِبهام
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب