ساعت: ۰۰:۰۸
برای: ترمه
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
دلبرک سلام
شب شهریوریت به خیر
چه خبر؟ خوبی؟
میگم یادته اون سال، این روزای شهریورش چقدر منتظر پاییز بودیم؟ قرار گذاشتیم که روز اول پاییز رو با هم باشیم و جشنش بگیریم و بعدم همه ی روزاشو برای هم شاعرانه کنیم؟
کم کم کلاس تصویرگری تو داشت تموم میشد. دوره ی اول کلاسای مربی گری مهدت هم چیزی نمونده بود که تموم بشه.
من عشق میکردم که داری این کلاسا رو میری. یادته میگفتم یه روز یه مهدکودک میزنم برات؟ یا اینکه میگفتم یه روز من شعر و داستان کودک مینویسم و تو تصویرگیری میکنی، بعد لباسای به قول تو رنگی رنگیمونو میپوشیم و میریم تو انتشاراتی که همیشه منتظر کار جدید ماست، میدیمش برای چاپ و بعد هم یه خرده تو شهر میگردیم و خرید میکنیم و میایم خونه و بساط چای و شام رو به پا میکنیم؟
میگم؛ من و تو واقعا رویا پرداز بودیما
رویا پردازان طنازی هم بودیم.
چقدر میخندیدیم!!
همین روزای شهریور بود که میخواستم برم اصفهان واسه کار ، بعد تو کلی خوراکی برام آوردی، تو یکی از کوچه های محله تون تو ماشینم، همون وانت سفیده، نشستیم و هنوز من نرفته، دلت تنگ شده بود. دل من بیشتر...
کاش میشد بدونیم اون شب الان کجاست؟
من ۲۷ ساله و توی ۱۸ ساله حالا کجا هستند؟ چه میکنند؟ دارند برای پاییز خیالپردازی میکنند؟
راستی اون وانت سفید رو فروختم. تا روزی که فروختمش، همیشه تو کنارم روی صندلیش نشسته بودی و یه وقتایی من که کلاج میگرفتم دنده رو تو عوض میکردی و میگفتی بفرما، الان من دارم میرونم و میخندیدیم. روزی که میخواستم بفروشمش دلم برات خیلی تنگ شد. گفتم ترمه جون پیاده شو ولی ناراحت نباشیا!!! بهترشو میخریم. اون آردیه رو هم که بعد از وانته خریدم و چند بار تو راه خراب شد و کلافه مون کرد، فروختم. اونم وقتی داشت میرفت من دلم واسه غر زدنا و اخمات و واسه اون زردآلویی که تو گاراژ اون برقکار ارمنیه، خوردیم تنگ شد.
بعد از آردیه یه مزدا دوکابین گرفتم که فقط باب این بود که بشینیم توش و بریم هر جای دنیا که دلمون بخواد.
نمیدونم مزدا میتونی برونی یا نه. اگه میتونی، هر وقت نیازش داشتی بیا ببرش.
راستی!!!!! الان یادم اومد!!!!! ما قرار بود پول جمع کنیم و یه ۲۰۶ بنفش بادمجونی بخریم دختر جون!!!! چی شد پس؟ اون قرعه کشیه که شریکی پولشو میریختیم هنوز به ناممون در نیومده؟؟ یه زنگ به اون خانومه بزن، بگو زن حسابی پس کی قراره نوبت ما بشه؟؟ ۸ سال شد!!! ۲۰۶ خیلی گرون شد به خدا!!!
امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب