ساعت: ۲۳:۰۱
برای: "⋆⋆⋆⋆⋆"
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
نمیدونم چرا دارم اینو مینویسم، وقتی حتی مطمئن نیستم قراره هیچوقت به دستت برسه.
یه آدمی هست که برای من اسم خاصی نداره؛ یا شاید بهتره بگم، اسمش رو برای خودم یه جور دیگه گذاشتم.
"⋆⋆⋆⋆⋆"
پنج تا ستارهی ساده، که برای هیچکس معنای خاصی ندارن، ولی برای من دارن.
نمیدونم دقیقاً چه چیزی در موردت باعث شده اینقدر توی ذهنم بمونی.
نه میتونم اسمش رو فقط «علاقه» بذارم، نه میتونم وانمود کنم که یه حس معمولیه.
یه حس عجیبه؛ از اونایی که خود آدم هم دقیقاً نمیفهمه از کجا شروع شده.
گاهی دلم میخواد ببینمت، حتی فقط برای چند ثانیه.
گاهی هم درست همون لحظهای که احتمال دیدنت پیش میاد، سرمو پایین میاندازم و از همون چیزی که خودم دلم میخواست، فرار میکنم.
عجیب نیست؟
اینکه آدم همزمان هم دلش بخواد کسی رو ببینه، هم از لحظهی دیدنش بترسه.
شاید تو اصلاً ندونی کسی هست که بعضی وقتها بیدلیل بهت فکر میکنه.
شاید هیچوقت نفهمی چرا یه اتفاق ساده، یه نگاه، یا حتی احتمال دیدنت میتونه چند ساعت ذهنش رو درگیر کنه.
و شاید اصلاً این نامه هیچوقت به دستت نرسه.
ولی اگر یه روز، جایی، "⋆⋆⋆⋆⋆" رو دیدی و یه لحظه بیدلیل مکث کردی، شاید بدونی برای یه نفر این پنج تا ستاره فقط پنج تا علامت نیست.
شاید برای یه نفر، خلاصهی تمام چیزهاییه که هیچوقت جرئت نکرد به زبون بیاره.
من حتی نمیدونم آخر این حس قراره چی بشه.
شاید یه روز تموم بشه.
شاید تبدیل بشه به یه خاطرهی دور.
شاید هم یه مدت دیگه هنوز هر بار اسمت از جایی رد شد، یه گوشهی ذهنم روشن بشه.
فقط میدونم فعلاً، هرچقدر هم سعی کردم بیخیالش بشم، هنوز یه جایی از ذهنم هستی.
نه به خاطر اینکه اتفاق خاصی بینمون افتاده؛
شاید دقیقاً به خاطر اینکه هیچ اتفاق خاصی نیفتاده.
و شاید عجیبترین نوع دوست داشتن همینه؛
وقتی چیزی بین دو نفر وجود نداره، ولی برای یکیشون، همین «هیچ» هم پر از معناست.
پس اینو نه برای اینکه چیزی ازت بخوام مینویسم، نه برای اینکه منتظر جوابی باشم.
فقط برای اینکه یکبار، جایی که نمیدونم چه کسی میخونه، اعتراف کنم:
نمیدونم دقیقاً چه حسی بهت دارم...
ولی میدونم یه حس عادی نیس :)
امضا: 𝐍𝐚𝐳𝐥𝐢
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب