تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۹:۱۴
برای: صاحبِ این پستخونه؛
میخوام از صاحبِ این پستخونه تشکر کنم؛
بیشک یکی از بهترین چنلهایی که دارم.
راستش، وقتی آدمبزرگها منو از رویای بچگیم، یعنی نویسندگی، دلسرد کردن، دیگه هیچوقت چیزی ننوشتم.
و این برای یه نویسندهی تقلبی خیلی دردناکه؛
اینکه توی ذهنت پر از ایده باشه، اما جوهرت سالها خشک مونده باشه!
این چنل باعث شد دوباره یه حسی ته دلم زنده بشه؛
اینکه شاید هنوزم کسی متنهای مزخرف منو میخونه و براشون وقت میذاره.
البته... نمیدونم. شاید هم نه.
شاید حق با اون آدما بود و من هیچوقت توی نویسندگی استعدادی نداشتم.
اما حداقل امید داشتن که خوبه، نه؟
ممنونم که این چنل رو ساختی؛
نه فقط برای اینکه دو هزار آدم رو دور هم جمع کردی،
بلکه برای اینکه به آدمهایی مثل من یادآوری کردی هنوز میشه نوشت، حتی وقتی سالهاست جوهرِ قلمت خشک شده.
شاید من هیچوقت نویسندهی خوبی نشم؛
اما امشب، برای اولین بار بعد از مدتها، دوباره دلم میخواد بنویسم.
و شاید همین، قشنگترین چیزی باشه که میشد ازت هدیه گرفت؛
امیدِ دوباره به رؤیایی که فکر میکردم سالها پیش، برای همیشه مرده
امضا: از قلم افتاد
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
Post #432
255
- ❤ 5