ساعت: ۰۲:۰۷
برای: آن که دیر رسید
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
به تو،
که شاید در این جهان نرسیدنت را تجربه کردم،
اما هنوز در جهان دیگری به رسیدنت امید بستهام.
نرسیدن، دردناک است؛ اما گمان میکنم انتظار، زخمِ نرسیدن را عمیقتر بر جان آدمی حک میکند. چه دردناک است که روزها و هفتهها و ماهها، و چهبسا سالها، چشم به دری بدوزی که شاید هرگز گشوده نشود؛ و با این همه، دل به همان احتمالِ اندکِ گشوده شدنش خوش کنی.
اما دری که روزگاری به روی قلب من بسته شد، دیگر مرا امیدی به گشوده شدنش نیست. یقین دارم آن در، در همین جهان بسته خواهد ماند و کلیدش نیز با ما به خاک سپرده خواهد شد.
با این حال، سالهاست امیدی دیگر در دل من زنده است؛ امیدِ دیداری در جهانی دیگر.
و چه چیزی بیش از این اندیشه روحم را میآزارد که مبادا در آن جهان نیز زبانِ فهم یکدیگر را ندانیم؟
ما در این دنیای سرد، همکلام یکدیگر نبودیم؛ نتوانستیم واژهای برای عمق دردهایمان بیابیم و چهبسا هیچگاه نتوانستیم آنچه را در ژرفای جانمان میگذشت، برای یکدیگر بازگو کنیم.
اما اگر آن سوی این جهان نیز زبانمان یکی نباشد، چه خواهد شد؟
اگر همزمان نباشیم چه؟
اگر یکی از ما زودتر چشم به آن جهان بگشاید و دیگری سالها بعد از راه برسد، چه؟
اگر من به آنجا برسم و تو، پیر و خسته، دیرتر قدم در آن جهان بگذاری؟
نکند حتی مرگ نیز با ما سرِ شوخی داشته باشد و زمان، این بار نیز میان ما فاصله بیندازد؟
با این همه، عهدی با تو میبندم؛ عهدی که شاید هیچکس جز خیالِ من شاهدش نباشد:
اگر زودتر از تو چشم به آن جهان گشودم، آنقدر انتظارت را خواهم کشید که چشمهایم کمسو شود، موهایم سپید گردد و چهرهام را چینهای سالهای انتظار پر کند.
و آنگاه، با همان چشمان کمسو، به کودکی خواهم نگریست که روزی، در جهانی دیگر، او را معشوق خویش میدانستم.
شاید تو مرا نشناسی؛
شاید زبانم را نفهمی؛
شاید حتی ندانی چرا نگاه پیرزنی غریبه، اینچنین آشناست.
اما من خواهم دانست.
من خواهم دانست که سالها، در انتظار تو نشسته بودم.
و شاید آن روز، برای نخستینبار، جهان به ما رحم کند و دری را بگشاید که در این دنیا، برای همیشه بسته ماند.
— زاییدهی ذهنی خیالپرداز
امضا: از قلم افتاد
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب