ساعت: ۰۱:۵۰
برای: متصدی آخرین ایستگاه
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
سلام متصدی آخرین ایستگاه
اسمت را نمیدانم، البته این اسم را بیشتر دوست دارم، تراوشات فکری تو، دقیقا بویباران روی ریلها را میدهد، بوی خاک، بوی نارنگی و بوی چوب سوخته.
مچکرم بابت راهنماییات، راستش چه متصدی، چه مامور کنترل بلیط همه و همه شغلهایجالبی دارید.
آن سفر فقط تا وقتی که به مقصد رسیدیم، بهترین سفر بود، اما همهاش بخاطر آدمها بود، از مامور کنترل بلیت گرفته تا همسفرهایم.
تا زمانی که در حرکت هستم، زندهام، اینکه از رنج انتظار صحبت کردم، به همین دلیل بود. درست میگویی هیچ وقت نمیتوانم از انتظار صحبت کنم، اما از رنج آن میتوانم. دروغ چرا، یک زیباییِ دستنیافتنیای دارد که با هیچ چیز قابل مقایسه نیست، انتظار را میگویم. آدم صبور میشود، رویا میآفریند، دوباره و چند باره زیست میکند، خیالاش را پرورش میدهد و بال در میآورد. انگار رستگار میشوم، همیشه در هر چیزی افراطی عمل میکنم، در انتظار، در عشق ورزیدن، در نوشتن، در رقصیدن، بهت نگفتم؟! در قطار با همسفرها رقصیدیم، بعدش الویه خوردیم، رفتم تخت بالایی، دخترک روبرویم سیگار میکشید و تعریف میکرد که قرار است کجاها را در جنوب ببیند، وقتی رسیدیم، در سالن اصلی هم را در آغوش فشردیم. در زندگی همین مکالمهها، همین محبتها، فشردن دستها، و غریبهها نجاتم میدهند، چرا که زندگی یعنی همین، انتظار، عشق، انتظار، عشق.
شاید باورت نشود، که وقتی از فیلم کوتاهِ عاشقانهات نوشتی، گریهام تبدیل به لبخند شد. من دلم میخواهد یک فیلم کوتاه بسازم که در آن آدمها فقط راه میروند، از چهرهشان نیز میگیرم، در ایستگاه قطار، جاده، پیادهروها...
شاید دلیل این انتخاب هم مربوط به ذهنناآرامم باشد که همیشه دلش میخواهد در حرکت باشد.
بنظرم وقتی راه میروی و اکسیژن دریافت میکنی، آدم بهتری هستی، این را قول میدهم:)
نامهات با اینکه بسیار معطر و خوشبو بود، اما کمی بوی خستگیِ بعد از یک شیفت کاری طاقتفرسا هم میداد. اگر درست گفتم، از خستگیهایت بگو، در نامههایت میان هزاران قصه، تو نیز غصههای قصههایت را بگو.
_پیوست این نامه، همراهی قطعهی " نامههایم را بده" از گوگوش بود.
امضا: شکوه
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب