تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۳۵
برای: شکننده قلبم
یادته بار آخر برات گریه کردم؟
بهت میگفتم چرا دوسم نداری؟
اشکامو پاک کردی گفتی گریه نکن. نمیخوام گریه کردنت و ببینم.
بعدش بغلم کردی و همه چی سیاه شد
هنوز دلم واسه اون روز تنگ میشه. با اینکه هیچوقت نگفتی دقیقا چه اتفاقی افتاد.
بعدش که مستی از سرم پرید دیدم تو یه ماشینم.
یه آقایی داشت تو خیابون میچرخوندتم تا آدرس خونه یادم بیاد.
خیلی مهربون بود. ازم میپرسید آبمیوه ای چیزی میخوام که از سرم بپره؟
منم میخندیدم و تشکر میکردم.
بعدش فهمیدم اون مرد یه غریبه رندوم بود.
حتی نیومده بودی پایین ببینی سوار اسنپ میشم یا نه:)
گفتی ترسیدی که یه موقع برات درد سر نشه.
من تو ذهن تو همین بودم، نه؟
فقط یه دردسر.
ولی هیچوقت نزاشتم خانوادم بفهمن اون شب چه اتفاقی افتاده.
راستش و بگم؟
دروغ چرا..
بیشتر از خودم، نگران تو بودم.
آخرشم دروغامو باور نکردن.
ولی فدای سرمون
همین که تو "دردسر" نیفتادی، خیالم راحته.
در عوض، منم فهمیدم که همیشه تو یاد گرفتن از تجربه ها خیلی بد عمل میکنم.
چون تو الان با یکی دیگه ای
ولی من یه تیکه از قلبم اون شب بین دستات جا موند.
امضا: سایه
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
Post #421
263
- ❤ 2
- 😢 2
- 💔 2