ساعت: ۲۳:۵۴
برای: کودکی با دنیا در جیب هایش
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
کودکی بود از حوالی همین کوچه ها؛
هر غروب،
با زانوهای خاکی و جیبهایی انباشته از رویا
به پارک میدوید.
کنار نیمکت مینشست،
از بازیهایش میگفت، از فرداهای دور،
از آرزوهایی که هنوز هم قد خودش نشده بودند.
نیمکت، سالها محرمانهترین همدم او ماند؛
گوش میسپرد، بیآنکه چیزی بپرسد،
و به خاطر میسپرد، بیآنکه کلامی بر زبان آورد.
زمان، آهسته و بیصدا از کوچه گذشت.
کودک، جوان شد، بعد مردی شد با موهایی که رنگِ غروب گرفته بودند.
و یک روز،
به جای دویدن، با عصایی در دست آمد
و همانجا نشست.
دیگر از فردا نمیگفت؛
از دیروز میگفت، از آدمهایی که رفته بودند، از رویاهایی که در هیاهوی زندگی جا مانده بودند.
هر غروب میآمد؛
نیمکت طنین قدمهایش را از دور میشناخت.
تا یک غروب،
انتظار کشید..
اما طنین عصا نیامد.
غروبِ بعد هم نیامد.
و پس از آن،
هیچ غروبی.
نیمکت ماند
و جای خالی مردی که روزگاری؛
کودکی بود
با زانوهای خاکی
و تمام جهان
در جیبهایش.
و بعد از آن چه شد؟
از آن پس، هر غروب چشم به انتهای کوچه میدوخت؛ شاید صدای عصایی دوباره سکوت پارک را بشکند.
شاید سایه ای آشنا بر زمین بیوفتد
اما کوچه فقط باد را فرستاد،با خاطرهی کودکی که روزی بر او نشست،
و مردی که آخرین غروبش را
بیخبر
کنار او جا گذاشت.
امضا: S
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب