تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۵۱
برای: آنه _ دخترک خیالپرداز
آنه دخترک قشنگم، تو منو یاد یک نفر انداختی که سالها بود فراموشش کرده بودم؛ همونی که همیشه نامرئیترینِ کلاس بود. دختری که همیشه تهِ کلاس، روی نیمکتی دونفره، تنها مینشست. هیچوقت نفهمید چرا کسی کنارش نمیشینه، چرا توی بحثها نمیتونه شرکت کنه، همصحبتی نداره، همقدمی توی حیاط شلوغ مدرسه نداره؛ حتی نمیتونه با کسی توی صف بوفه هم وایسه و راجع به خوراکی جدید بوفهی مدرسه حرف بزنه.
همون که همیشه گروهِ تکنفرهی کلاس بود؛ همون که اگر روزی مدرسه نمیرفت، کسی متوجه نمیشد. اون دختر دوازده سال، هر روز رو به امید پیدا کردن یک دوست به مدرسه رفت، اما در نهایت هیچوقت موفق نشد دوستی پیدا کنه و تنها پناهش شد سرزمینِ خیالش.
و اون دختر امروز هم هیچ دوستی نداره، اما الان دیگه باهاش کنار اومده و دیگه مثل قدیما ناراحت نمیشه. البته شاید بعضی وقتها هنوز هم با حسرت به دوستیها نگاه کنه.
امضا: اِبهام
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
Post #408
223
پستخانهٔ نیمهشب تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۳۱ برای: همکلاسی هام ایکاش بهم میگفتید چرا من رو اینقدر ایگنور میکنید ناراحت کننده هست که نمیتونم بفهمم مشکلم چیه و مستقیم نمیگید دربارش بهم چجوری قراره خودم رو اصلاح کنم وقتی نمیدونم مشکل کجاست ؟ توقع زیادی هست اینکه دوست…
- 💔 4
- 😢 2
- ❤ 1