TGViewer
پست‌خانهٔ نیمه‌شب پست‌خانهٔ نیمه‌شب @midnight_post · 2.78K subscribers
Post #407 456
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۳۷
برای: مردی که هر هفته خودش را به همسرش معرفی می‌کند

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

به کسی که این نامه را پیدا می‌کند،

جوانم و سه سال است متصدی این ایستگاهم. در تمام این سال‌ها، آدم‌های زیادی را دیده‌ام که برای آخرین‌بار با کسی خداحافظی کرده‌اند؛ اما فقط یک نفر را می‌شناسم که هر هفته به اینجا می‌آید تا برای نخستین‌بار با همسرش آشنا شود.
هر دوشنبه، ساعت شش‌وچهل دقیقه، پیرمردی به نام یوسف وارد ایستگاه می‌شود. همیشه همان کت قهوه‌ای را می‌پوشد، یک شاخه میخک قرمز در دست می‌گیرد و دو بلیت برای قطاری می‌خرد که هیچ‌وقت سوارش نمی‌شوند. بعد روی نیمکت زیر ساعت بزرگ ایستگاه می‌نشیند و منتظر می‌ماند.

چند دقیقه بعد، زنی سالخورده همراه دخترش وارد سالن می‌شود. دختر، مادرش را تا نیمکت می‌آورد، دستش را در دست پیرمرد می‌گذارد و کمی دورتر می‌ایستد.

زن به مرد نگاه می‌کند؛ با همان نگاه محتاطی که آدم‌ها به غریبه‌ها دارند.

پیرمرد لبخند می‌زند و می‌پرسد:

«ببخشید خانم، قطار ساعت هفت از همین سکو حرکت می‌کند؟»

زن شانه بالا می‌اندازد.

«نمی‌دانم. من هم منتظرم.»

بعد مرد گل را به‌سمتش می‌گیرد و می‌گوید:

«پس اجازه می‌دهید تا آمدن قطار، کنارتان بنشینم؟»

این جمله را هر هفته، دقیقاً به همین شکل تکرار می‌کند؛ چون پنجاه‌ودو سال پیش، نخستین گفت‌وگوی آن‌ها در همین ایستگاه و با همین جمله آغاز شده بود.

همسرش چند سالی‌ست حافظه‌اش را از دست داده. دیگر خانه‌شان، فرزندانشان و حتی نام مردی را که نیم‌قرن کنارش زندگی کرده به یاد نمی‌آورد. بعضی دوشنبه‌ها گل را می‌گیرد و لبخند می‌زند. بعضی روزها از پیرمرد می‌ترسد و از او می‌خواهد دورتر بنشیند.

اما یوسف هر بار طوری رفتار می‌کند که انگار واقعاً نخستین دیدارشان است؛ بی‌آنکه از فراموش‌شدن دلخور شود.

هفته پیش، باران شدیدی می‌بارید. قطار ساعت هفت با تأخیر وارد ایستگاه شد. صدای سوتش که در سالن پیچید، زن ناگهان سرش را بلند کرد. مدت زیادی به پیرمرد خیره ماند و بعد خیلی آرام گفت:

«یوسف... باز هم برایم میخک قرمز آورده‌ای؟»

دست پیرمرد لرزید.

پنجاه‌ودو سال زندگی، برای چند ثانیه به چشمان زن بازگشته بود.

پیرمرد چیزی نگفت. فقط دستش را گرفت و پیشانی‌اش را بوسید. زن لبخند زد؛ اما چند لحظه بعد دوباره با نگرانی پرسید:

«ببخشید آقا، شما چه کسی هستید؟»

یوسف اشک‌هایش را پاک کرد، گل را دوباره به طرفش گرفت و با همان لبخند همیشگی گفت:

«من یوسفم. قطار دیر کرده؛ گفتم اگر اجازه بدهید تا آمدنش کنارتان بنشینم.»

آن روز فهمیدم بعضی آدم‌ها یکدیگر را فقط یک‌بار پیدا نمی‌کنند. گاهی عشق یعنی حاضر باشی هر روز از ابتدا آغاز کنی؛ خودت را دوباره معرفی کنی، دوباره اعتماد کسی را به دست بیاوری و برای چندمین‌بار کاری کنی که همان آدم، از میان تمام غریبه‌های جهان، تو را انتخاب کند.

قطار آن‌ها مدت‌هاست که رسیده؛ اما یوسف هنوز هر دوشنبه به ایستگاه می‌آید تا همسرش را دوباره پیدا کند.

— متصدی شیفت شب


امضا: متصدی آخرین ایستگاه
وضعیت نامه: لب‌پر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • ❤ 11
More from @midnight_post
  1. Oct 16, 2026آخرین پاکت امشب هم به راه افتاد… چراغ‌های پست‌خانه خاموش شدند؛ اما نامه‌هایی که هنوز در را…
  2. Oct 16, 2026تاریخ: ۲۵ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۲۲ برای: دخترکی سرگشته و حیران در میان اِبهام‌. این نامه، کمی…
  3. Oct 16, 2026تاریخ: ۲۵ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۲۰ برای: دخترکی سرگشته و حیران در میان اِبهام‌. این نامه، کمی…
  4. Oct 16, 2026تاریخ: ۲۵ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۵۸ برای: روزهای مبادا این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… سلام…
  5. Oct 16, 2026تاریخ: ۲۵ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۳۱ برای: از یک دوست درود بر شما من چند تا رمان‌میگم چند تاشون…
  6. Oct 16, 2026تاریخ: ۲۵ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۲۶ برای: 💌 نامه‌ای به تو که شاید هیچ‌وقت نبینمت… سلام به تویی…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →