ساعت: ۲۳:۲۵
برای: آزادی
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
خیلی از اونایی که عزیزانی دلسوز و مسئولیتپذیر کنار خودشون دارن، شاید ندونن چی میگم؛ اما اونایی که تکیهگاهی بودن برای همه و خودشون توی قفس، درک میکنن.
همونهایی که تصمیماتی برای خودشون نتونستن بگیرن، چون یکسری کلاهبهسر و ریش و گیسسفید صلاح رو بیشتر میفهمیدند؛ همونا که با سختیِ تمام تحمل کردند تا جادهی ناهموار رو صاف کنن برای بعدیها؛ همونا که گاهی با خندیدن دیگران، حسرتی به دلشون چنگ میزنه؛ همونا که مراقب بودن تا مبادا آبرویی بره و آبرو رو مثل ذغال روشنی توی مشتشون میگردوندن و مراقب بودن، غافل از دستِ سوختشون؛ همونا که یه روزی به خودشون اومدن و دیدن که حاصل زندگیشون کولهباری از حسرته؛ حسرت خیلی چیزا، حتی کوچکترین و عادیترین مسائل زندگی.
گاهی با خودم میگم آیا روزی میرسه که هر آدمی بفهمه زندگیِ دیگران متعلق به خودشونه؟
میرسه زمانی که تابو بشکنه و کسی صاحب کسی نباشه؟
به نظرم بردهداریِ قدیم الان هم هست؛ فقط سند، اسم و نوعش فرق کرده.
مثلاً دختر بزرگ یک خانواده که سندش دستبهدست میچرخه و هیچوقت مهر آزادی روش زده نمیشه.
نمیدونم، شاید روزی برسه که همه آزاد بشن؛ البته شاید، اگر آزادی فقط افسانه نباشه.
امضا: اِبهام
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب