ساعت: ۰۱:۲۲
برای: متصدی آخرین ایستگاه
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
سلام با خوندن نامههاتون قلبم رقیق میشه و گاهی خودم رو جای شخصیتها میذارم، چشمهام رو میبندم و یک نفس عمیق میکشم.
یاد آخرین باری میافتم که با قطار به مقصد بندرعباس سفر کردم، در آن سفر به همراه خواهرم بودم، از یکماه پیش رزرو شده بود، اما روزی که مامور بررسی مشخصات مسافرین( نمیدانم دقیقا اسم فیلد کارییشان چیست) نگاهم کرد، یک لبخند زد و گفت: خانم تاریخ حرکت رو دیدید؟!
+بله که دیدم
خیر شما فردا عازم هستید، اشتباه متوجه شدید. بالاخره پیش میآید، فردا تشریف بیارید.
همانجا یک کیلو کم کردم، من هر طور شده باید امروز بروم. جناب مامور با طمانینه و با خونسردی گفت باید این رزرو رو کنسل کنید، جا داریم، دقیقا برای ۲ نفر، دو تخت، پریدم بالا و هیچ وقت تو زندگیم اینطور از خوششانسی ذوق نکرده بودم، یکی از بهترین سفرهای زندگیم بود. قطار برای من فرصت آشنایی و معاشرت با آدمهاییست که هر کدام یک دلیل برای رسیدن به مقصد دارن، یکی دانشجوست، یکی برای دیدن جزایر آمده، دیگری همسرش او را فرستاده تا به خوانوادهاش سر بزند، و یکی مرخصی سربازیاش تمام شده و باید برگردد. میدانی اگر قطارها نبودند، هیچ شهری و هیچ آدمی کشف نمیشد، قطارها میآیند که بروند، درست مثل آدمها و قصههایشان. هر وقت در ایستگاه قطار انتظار میکشم، تمام وجودم را زمان در خود میبلعد، از انتظار بیزارم، اما تو نمیدانی که این چندمین سال متوالیست که چشم انتظارم! آیا تو از دیدن انتظار آدمها رنج نمیبری؟!
در پاییز ایستگاهها شلوغترند، قطارها چابکتر و آدمها سراسیمهتر. پاییز فصل کوچ کردن و جابجاییست. امیدوارم تو بهترین پاییز رو امسال تجربه کنی، در سکون و آرامش باشی، و از کشف کردن آدمها، چمدانها و نشانهها فیلم بسازی، یه فیلم کوتاه، شاید بهترین فیلم کوتاه، از دستها، پاها، راهها، قطارها، بوسهها، صداها، صندلیها و زمان.
از خوندن نامههات لذت میبرم، بیشتر بنویس.
امضا: شکوه
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب