تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۳۳
برای: هاشم
نامهی شما رو دیدم و برام یادآوری شد خوابی که شاید هیچوقت نشه فراموشش کرد.
من آدم بسیار معتقدی نیستم و خیلی پایبند اصول هم نیستم، اما تابع انسانیت هستم.
آن شب دلم از کسی شکسته بود. شب سختی رو سپری میکردم. درونم پر از حرف بود؛ حرفهایی که نمیدانستم به چه کسی بگم. مدام گریه میکردم تا شاید راه نفسی داشته باشم. نمیدانم حتی چه زمانی خوابم برد، اما در خواب دیدم چندین نفر یک تابوت بزرگ را بر روی شانه دارند. از یکی از همانها که تابوت را بر شانه داشتند پرسیدم: فرد درون تابوت کیست؟ و جوابی که گرفتم را هرگز فراموش نمیکنم.
مرد جواب داد: «امام رضاست. هر حرفی داری بگو.»
و من میان آن همه حرف، یک کلمه گفتم:
«دلم.»
و بیدار شدم. اذان صبح بود.
تا وقتی هوا کامل روشن شد، به این فکر میکردم که اگر از او بد میگفتم، چیزی میشد؟ آیا با اینکه آنقدر درد داشتم، اما نتوانستم چیزی بگویم؟
امضا: اِبهام
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
Post #374
231
پستخانهٔ نیمهشب تاریخ: ۲۰ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۰:۵۱ برای: رویاپردازان طناز پستخانه ی نیمه شب شب به خیر دوستای من یه گوشه ی دنیا، توی یه دریای زلال بیکران، یه نهنگ خیلی بزرگ هست که آدم از عظمتش میترسه ولی عاشق مهربونیش میشه. من چند سال پیش دیدمش و هیچوقت نمیتونم فراموشش…
- 😢 5
- 🕊 4