TGViewer
پست‌خانهٔ نیمه‌شب پست‌خانهٔ نیمه‌شب @midnight_post · 2.78K subscribers
Post #1316 97
تاریخ: ۲۵ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۱۸:۵۴
برای: شما دوست عزیز

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

قرار نبود من اینجا باشم. این اولین حقیقت زندگی من است.قبل از آنکه اولین گریه ام در اتاق زایمان بپیچد، قبل از آنکه اکسیژن را حس کنم؛ برای من عزاداری کرده بودند....
در نگاه آدم هایی که گفته بودند:" این بچه به دنیا نمی آید اگر هم بیاید زنده نمی ماند اگر هم بماند تا آخر عمر فلج می ماند".
هیچ کس منتظر من نبود.
اما در رحم مادرم تنها نبودم ‌.....برادری دوقلو کنارم نفس می کشید. برادری که قرار بود بزرگ شود ،بدود ،زندگی کند ....
همه فقط منتظر او بودند، من را نمی دیدند. نه از بی مهری، از ترس.
انگار اگر اسم من را بر زبان نمی آوردند مرگم هم درد کمتری داشتب...
با دیگران از پسرشان حرف می زدند. هیچ کس از دوقلویش خبر نداشت و من قبل از زنده بودنم ؛فراموش شده بودم ...
حتی خواهر بزرگمم، که آن زمان خودش هم کودک بود، هر شب با ذوق برادر کوچکش به خواب می رفت، نه من....
ماه هشتم رسید و زندگی مثل همیشه هیچ شباهتی به پیش بینی آدم ها نداشت.
پسر رفت و من ؛ اولین اعتراضم به جهان را با گریه نشان دادم...
زنده بودمو سالم.
فقط یک نوزاد هشت ماهه ضعیف که یک ماه تمام در دستگاه خوابید تا یاد بگیرد چگونه نفس بکشد.
برادرم را دفن کردند ،در قبری که برای من آماده بود و زندگی ای آماده زیر خاک رفت و کسی که همه آماده مرگ او بودند ؛نفس کشید.
مادرم هنوز عزادار بود.خب مادر بود. اما
منِ کودک باور کرده بودم که زندگی من بهای مرگ او بود .انگار نفس های من از ریه برادرم قرض گرفته بودند.
تا یازده سالگی .فقط۱۱، تا ان شب که یک اشتباه کوچک هر کودکِ خام را کردم و مادرم در اوج عصبانیت گفت ":کاش تو به جای برادرت مرده بودی".
شاید خودش هم باور نداشت اما بعضی از جمله ها حتی اگر یک ثانیه زندگی کنند تا آخر عمر در جان کسی خانه می کند.
آن شب چیزی در وجود منِ یازده ساله ماند. بعدها حقیقتی دیگر را فهمیدم.... پدرم فکر می کرد از او نیستم .نه من و نه برادرم را نمی خواست و بعد هرچه بزرگ تر شدم و هر روز بیشتر شبیه مادر او شدم، فهمید که خون خودش در رگ های من است... گرچه ای کاش هیچ شباهتی به او و این ژن نداشتم....
اما هنوز هم سوال قدیمی را می پرسم: اگر دکترها راست می گفتند؛ بدون من دنیا جای بهتری بود؟....
هنوز صدای گریه آن نوزاد هشت ماهه را می شنوم که هنوز گریه می کند..... شاید آن گریه فقط برای زنده ماندن نبود بلکه برای تمام سال هایی بود که قرار بود زندگی کنم. کاش هیچ بودم.
کاش روحی سرگردان در این کیهان بودم .به جای تو؛ ای برادر.


امضا: زری
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • 💔 11
  • ❤ 2
More from @midnight_post
  1. Oct 17, 2026تاریخ: ۲۶ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۵۴ برای: منِ‌واقعی این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… امشب برا…
  2. Oct 17, 2026تاریخ: ۲۶ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۴۹ برای: هوریا عزیز مهربان بلاتکلیف غمگین مهربان دل رنجور من س…
  3. Oct 17, 2026تاریخ: ۲۶ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۳۸ برای: اهالی سلول هشت اهالی محترم سلول سلام حالتون چطوره؟! خ…
  4. Oct 17, 2026تاریخ: ۲۶ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۳۲ برای: برای عزیز کرده💜✨️🌱 امروز چون دیشب حال هوام ابری بود…
  5. Oct 17, 2026تاریخ: ۲۶ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۳۳ برای: هاشم این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… سلام شبتون بخ…
  6. Oct 17, 2026تاریخ: ۲۶ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۲۳ برای: خودم کاش میتونستم دوتا باشم ک هواتو بیشتر داشته باشم…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →