ساعت: ۲۳:۲۳
برای: نم
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
همنوای آشنای دور خویش،
سه روزی میگذرد و من همچنان به نامهتان خیره ماندم. نم عزیز؛ در برابر نامههای تو، نمیشود به یکی_دوبار خواندن قناعت کرد.
حتی تعداد دفعاتی که آن را طی این مدت خواندم، درست به یاد ندارم. آنچنان که گویا مطلبی را واجب به مرورش میدانم.
حتی انتظارهایی که اکنون برای نامهها میکِشم، سراسر به شور و قریحه آمیختهاند؛ حال آنکه تمامی انتظارها تا پیش از این، به مسیری تلخ و تیره جلوه میکردند.
این کلماتی که خواندم، حتی از رَختی که به تن پوشیدهام هم به من نزدیکترند؛ طوریکه گویا جزئی از خود من هستند؛ اما پس از آنکه به خط آخر نوشتهات میرسم، تازه به خود میآیم که چهاندازه از من دورند.
اَه... منِ ابله را ببین! آخر چرا باید اینچنین برای وصف حال خویش به ابهامگویی بپردازم، وقتی نویسندگانی چون فرانتس کافکا در وصف حالات ما چیزها نوشتند!؟
کافکا مینویسد:
«عجیب است...
آدم چقدر میتواند به دیگری نزدیک باشد و
در عین حال چقدر دور باقی بماند.»
شرح من خواهید بود، حتی اگر نیست شوم؛ شما برای من تمام آن چیزی هستید که در نامهتان نوشتید. آرزویی دور، شاخهای جوانهزده و مسافری که در امتداد جادهٔ انتظار، به پیش میرود تا نوری که سالها آرزو داشته ببیند. حال و روز آن جوانی را دارم که در کتاب شبهای روشن، خطاب به دوشیزهٔ کنارش گفت:
« متوجه هستید ناستنکا که چقدر نادر است کسی را پیدا کنی که دنیا را مثل تو بیند؛ حتی برای یک شب...»
و این چنین او را به تبسمی گرم دعوت کرد. اگر از نامههای من، اندک قریحهای در تو متراوش میشود، بدان که سرچشمه آن کلمات، قرایح ناب تو بود.
من قلمم را برای امیدتراشی، نمیتراشم، نم عزیز. امیدهایی واهی که تنها ما را به آنچه باید باشیم، دلخوش میکنند. بله... من قلمم را میتراشم تا بگویم چگونه میشود تو را آنگونه که هستی، نوشت. تصور کن!
رمانی میشوی خواندنی که غمهایش را هیچ سبکی جز مینیمال شایسته نیست.
اگر غمهای تو این چنین مرا به تکاپو وا میدارند، پس شادیهای تو مرا به چه روزی خواهند انداخت؟ و اگر تو بخواهی مرگ را از آن خود کنی، به راستی چه مصیبتی در انتظارم خواهد بود؟ کدام سوز و کدام شعله؟
از خودت می پرسم. مگر یک شمع چند بار تاب سوختن دارد؟ چند بار میتواند شعلهور شود؟ اگر اینگونه شود، مسلما این آخرین سوز من خواهد بود.
نم عزیز. اگر بدانی تا پیش از نوشتن برای تو، ریسمانم را به چه چیزهایی بند کرده بودم، به خنده میافتی و مرا دیوانهای بختبرگشته در این قرن خواهی پنداشت.
من بارها گفتهام که به این قرن تعلقی ندارم و از بیرغبتی به آن سرشارم؛ اما چارهای جز سازش نیست. اگر خواستی آن را برایت تعریف خواهم کرد.
و اما امروز من، مثل باقی روزها بود. در حال قدم زدن در کرانهای کوچکم و هنوز دیوانگیام به آن حد نرسیده که خودم را به دریا بیندازم.
در گیر و دار نوشتن، کشیدن و خواندن؛ و اکنون اگر خزعبلات این موجود که جای چند استاد را احاطه کرده، تمام شود (۱۷:۱۴ عصر) میشود به کارهای دیگر هم پرداخت.
قصد دارم آن عبارات زیبایت را در دفترچۀ« دگر نوشته» ام بنویسم و بعدها همهٔ آن تکه حرفای تو را که مرا به وجد آورده بودند، برایت بفرستم؛
تا که ببینی کدام جملهٔ تو مرا سرمست و شادتر از آواز پرستوهای پاییز کرده است.
امضا: ویران
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب