تاریخ: ۲۶ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۴۱
برای: برای عزیزکرده:)
برای عزیزکرده
می دونی عزیزکرده ...خیلی میترسم خیلی خستم خیلی سردگرمم خیلی از خودم متنفرم....واقعا از این احساسات سرگردان خسته شدم از حرف های نگفته و از سوال های بی جوابم...میدونم درست میشه میدونم اوکی میشه دارم میبینم که چجوری هر روز داره بهتر از دیروز میشه و میدونم که قراره ببینمت و روز های خوبم بیاد.....ولی میدونی چیه عزیز کرده ....من واقعا قفسه سینم درد میکنه....حتی وقتی این جمله هارو مینویسم حتی وقتی بهش میرسم اشک هام جاری میشه و عزیز کرده اگه میدونستی دارم اینجوری اشک میریزم و چقدر به بغلت احتیاج دارم الان اوضاع اینجوری بود؟
زمان:۱:۴۳
امضا: نام مستعار:moonchild
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
Post #1336
59
- ❤ 1
- 💔 1