تاریخ: ۲۴ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۲۲
برای: نوا
به قول شاعر که میگه :
میبینم؛
آن شکفتنِ شادی را
پروازِ بلندِ آدمیزادی را
آن جشنِ بزرگِ روزِ آزادی را
کیوان
خندان به سایه میگوید:
دیدی؟
به تو میگفتم!
آری..
تو همیشه راست میگفتی
میبینم
میبینم.
نمیدونم، من به شخصه توی این لحظه برای حال و آیندهم نگرانم و هزاران دغدغه دارم، اما امیدوارم این نگاهی که میگی توی چشمای منم نقش ببنده و برق امید رو از همیشه پررنگ تر کنه.
راستی تیکهای از حرفات منو یاد فیلم « در دنیای تو ساعت چند است؟ » انداخت، خصوصا قسمت پوست پرتغال.. نمیدونم دیدیش یا نه، اگر که ندیدی حتما ببین، حس و حال زیبایی داره، کاملا متناسب و برازندهی وقتهایی که حوصله هیچی و نداری و ناامیدی از همهچیز.
امضا: قاصدک
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
Post #1292
90
پستخانهٔ نیمهشب تاریخ: ۲۴ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۰۰ برای: هرشخصیکهبخونه. اگه فکر کردی همه چیز تموم شده، به رد افتاب روی قالی نگاه کن، به گلدونای زرد و برگای بی رنگ، که کنارشون برگای سبز که هنوز زندگی رو نشون میدن نگاه کن، به جریان توی آشپزخونه به دونه های ادویه روی زمین…
- ❤ 5
- 🕊 1