ساعت: ۱۲:۰۱
برای: سَلما
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
انگار خدا میخواست منو خوشبختترین آدم دنیا کنه که تو رو آفرید؛ چون من قبل از دیدن تو نمیدونستم که این همه زیبایی و حس خوب توی زندگی وجود داره،
تو همون روشنی صبحی بعد از یه شب تاریک و سخت، همون جبرانی که خدا قولش رو داده بود، همون آدمِ امنی که دنبالش میگشتم، همون تیکه آخر جورچینِ زندگی.
مولانا یه جمله داره میگه وقتی خوشحالی، میری پیش کسی که دوستش داری و وقتی ناراحتی، میری پیش کسی که خیلی دوستت داره.
سالها زندگیش کردم. درست میگه.
اما میدونی؛ تو همون کسی هستی که چه تو خوشحالی و ناراحتی دلم میخواد برم پیشش.
توی مهر به دنیا اومدی، و من تو مهر باهات آشنا شدم، این فصل برام یادآورد روزای خوبیه، شايد اين پاييز ، فصل رها شدن از
چیزهایی باشه كه ديگه بهشون تعلق نداريم، پاییز برای ما همیشه قصه های جدیدی داشته اما امیدوارم این پاییز داستان موفقیتمون رو باهم بسازیم رفیق .
ازت یه خواسته داشتم ، توی سال جدید زندگیت دستت رو بذار روی قلبت می تپه مگه نه؟!
پس به خاطرش مسیرت رو تا انتها برو
به خاطرش از خواسته هات چشم پوشی نکن
به خاطرش گذشته رو رها کن
به خاطرش حرف مردم رو نادیده بگیر
به حرفش گوش بده و اون جوری که میخواد زندگی کن.
هرموقع که توی نوزدهسالگی خودتو رسوندی به آرزوهات اونوقت بهت میگم نوزده سالگیت مبارک، چون اونموقعاس که زندگیتو مبارک کردی.
و در آخر؛
امیدوارم التیام پیدا کنی
از زخمهایی که در موردش
با هیچکس صحبت نمیکنی.
دوستت دارم بهترین رفیق دنیا…….
امضا: yomna🌧
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب