ساعت: ۲۰:۱۳
برای: بابا
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
بابا اینو واسه تو مینویسم.
میدونم هیچوقت قرار نیست ببینیش.
و امیدوارم هیچوقتم نبینی.
چون اگه بچم این چیزا رو راجع بهم مینوشت، هیچوقت آدم قبل نمیشدم.
میخوام همین کار بهت بگم ازت متنفرم.
نمیتونی حجم نفرتی که تو قلبم میجوشه رو تصور کنی.
ازت متنفرم چون همیشه تو زندگیم تنها بودم.
آره کلی دوست و رفیق دارم.
ولی چه فایده؟ موقعی که تو بزرگترین مشکلام دست و پا میزدم و هیچکس نمیتونست بهم کمک کنه، رو کمک تو یکی حتی حسابم نمیکردم.
چون همیشه ازت ترسیدم.
تنها دلیل اینکه خوشحالم زنده ای اینه که هر ماه یه پولی میاد به حسابم.
این همونی بود که خودت خواستی. مگه نه؟
تا تونستی خودت و دور کردی
تا جایی که کاربردت تو زندگیم دیگه با بانک فرقی نداره.
ازت متنفرم چون دلیل بگا رفتنام تویی.
اگه من حس میکردم دوسم داری انقد مثل جنده های بدرد نخور تو بقیه دنبال عشق نمیگشتم.
اگه میزاشتی زندگی کنم انقد عقده ای بار نمیومدم.
بعدداز هشت شب بیرون بودن واسم عقده نمیشد.
آرزو نداشتم یه بار بیام راجب مشکلات واقعیم باهات حرف بزنم.
تو فقط میخواستی جواب سوال مدرسه چطور بود و خوش گذشت و بهت بدم.
هیچوقت نخواستی بفهمی من واقعا کیم.
شاید ته دلت میدونستی من اون چیزی که تو فکر میکنی نیستم، ها؟
ولی هر کاری کردی که نزاری خودم باشم. از یه جایی به بعد منم به نقابی که کنار شماها داشتم عادت کردم.
دیگه واسم مهم نبود بفهمی علایقم چیه
بفهمی فیلم مورد علاقم کدومه
بفهمی چه سبک آهنگی دوست دارم.
یاد گرفتم پیش تو خودم نباشم. و راستش؟ راحت تر از اون چیزی بود که فکر میکردم.
دیگه یادم رفت روزایی و که التماست میکردم باهام فیلم ترسناک ببینی، تو که هیچوقت یه فیلم تا ته باهام ندیدی، پس مگه مهم بود چقد تلاش کنم؟
شروع کردم تو خلوت خودم کارایی که تو واسم نکردی و با بقیه میکردم.
مثلا به جای تو، با یه ""پسر"" فیلم ترسناک دیدم.
حدس بزن کجا بابا؟
تو خونش!
و یه چیز جالب تر بگم؟
تا ته فیلم و باهام دید
حتی یه بارم وسطش بلند نشد
برعکس تو که حتی حاضر نبودی شروعشو باهام ببینی.
حتی یه بار.
میدونی چرا بغل واسم انقد رمانتیکه بابا؟
چون از همون ۱۲ سالگی که رفتارت باهام عوض شد، دیگه دوست نداشتم بغلت کنم.
دنبالش تو آدمای دیگه گشتم.
هنوزم خیلی حیرونم بابا.
خیلی ازت بدم میاد
ولی ته دلم میدونم احتمالا یه چیزی تو وجودم خیلی دلش واسه اون دختربچه که فکر میکرد باباش مهربون ترین بابای دنیاست تنگ شده.
من دیگه اون دختره نیستم.
از همون سنی که تو باهام یه آدم شدی، اون دختره دق کرد.
فقط یه چیز گریمو در میاره.
اونم اینه که میدونم وقتی بمیری، تا ابد حسرت اون نسخه ای که میتونستیم باشیم ولی نشدیم تنگ میشه.
امضا: سایه
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب