تاریخ: ۲۱ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۰:۴۵
برای: نوا
وقتی که رفتم، تنها چیزی که میتونست جلوی منو بگیره، اون بود
اون بود که میتونست کاری کنه که خونه بوی خونه بده...
آره، همهچیز خوب بود. بالاخره داشتم به موندن عادت میکردم؛ به صدای خندههامون، به بازیهای مسخرهات، به سکوتهایی که دیگه آزارم نمیدادن. داشتم یاد میگرفتم که شاید خانه فقط جایی نیست که آدم ازش فرار نمیکنه
شاید جاییه که دلش میخواد بهش برگرده.
تا وقتی که تو رفتی.
و من موندم و خونهای که هنوز همون خونه بود، اما دیگه هیچچیزش شبیه خونه نبود.
امضا: شاید،یک روزی نویسنده
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
Post #1208
175
پستخانهٔ نیمهشب تاریخ: ۲۱ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۱۵ برای: هرشخصیکهبخونه. از نفس افتادم. احتمالا حتی به ذهنم خطور نکرده، که چقدر خسته بودم از دویدن، برای رسین به خونه. عزیزکم من حتی بیشتر از تو مشتاق دیدن خونه بودم. و وقتی که رسیدم اونجا دیگه خونه ی من نبود. پس منم شروع کردم…
- ❤ 1
- 🕊 1