تاریخ: ۱۹ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۵۷
برای: بیگانه
نمی دونم دلیلت برای این حس تنفر چیه
ولی من هم می فهممت هم درکت می کنم
یه سالی می شد که هروقت حس تنفر ازش تو قلبم و چشام موج می زد حالم از خودم بهم می خورد
فکر می کردم شاید مشکل از منه
ولی نشستم خیلی زیاد بهش فکر کردم
بعد از حسی که نسبت به خودم داشتم عصبی شدم
شاید یه جا گوشه قلبم می خواست درست شه ولی خب به نظرم فرصت درست کردنش داشت ولی نکرد
الان دیگه همچی تموم شده فقط می خوام موقعش برسه که از این خونه برم تا کمی احساس آرامش کنم
نمی خوام کلیشه بازی در بیارم ولی تو واقعا آدم خوبی هستی که اینطوری فکر می کنی
ولی تمومش کن لطفا چقدر دیگه قراره ما بسوزیمم!!!!!
امضا: آذرخش
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
Post #1146
176
پستخانهٔ نیمهشب تاریخ: ۱۷ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۱۴ برای: ماه این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… بابامو نمیبخشم... همه میدونن، تو هم میدونی که چقدر منو به عنوان ' دخترِ بابایی' میشناسن همه میدونن و تو هم میدونی که چقدر بابام برام مهمه چقدر بهش اهمیت میدم چقدر نظراتش برام مهمه…
- ❤ 3
- 🕊 1