از واژه غریبی می نویسم که با آن خو گرفته ام. ازدردهای عظیمی می نویسم که قرین لحظه های زندگیم شده است. از تصویر چهره های پر از دردی می نویسم که قاب پنجره رویاهایم شده است. از اشکهای کودکان معصومی می نویسم که می ترسم دیدنشان برایم عادت کهنه ای شده باشد. از سرزمین پر از کابوس سرطان می نویسم .چشمهای نگران مادری را می نویسم که به لبهای من دوخته می شوند برای امیدی به نجاتی از این جهنم بی فرجام کودک بیمارش .از قربانیان این دژخیم خون آشام سرنوشت می نویسم که در ورطه هولناک نبردی نا برابر دست و پا می زنند. از سایه روشن مرگ و زندگی می نویسم. از جانکاهی نفس کشیدن های پر از یأس می نویسم. ازحقارت انسانهای ناتوانی می نویسم که در هم شکسته اند .
از دردی که می کشند می نویسم. از دردی که می کشم می نویسم. و نوشتن تسکینم نمی دهد!
وقتی زیر زمین بیمارستان نمازی را با ساکنین فراموش شده اش ترک می کنم، آرامش یکنواخت روز آفتابی که در خارج از این درها در جریان است آزارم می دهد؛ بی خیالی آدم های کوچه وخیابان آزارم می دهد؛ شلوغی خیابانها و صدای ماشینها آزارم می دهد؛ خنده های کودکانه آزارم می دهد؛ زندگی پر از هیاهوی آدمها آزارم می دهد؛ زنده بودن آزارم می دهد؛ بودن آزارم می دهد !
در خیابانهای پر از تکرار دلگیر زندگی؛ لبخند تاریک بیماران سرطانی، در گوشه ای از ذهنم به باورهایم در عدالت بی سهمیه بندی! خداوندم دهن کجی می کند و من می مانم و تکرار جان فرسای این شک. من می مانم و فریاد سوزاننده این نابرابری. من می مانم و هزار سوال بی پاسخ؛ هزار درد ناگفته؛ هزار رنج لا علاج.
وگاهی این فکر که دیگر نمی توانم؛ که دیگر نمی خواهم ببینم. نمی خواهم بدانم. نمی خواهم بمانم......
https://telegram.me/metastatic
Post #3
2.48K