برای همهٔ رزیدنتهایی که امروز صبح، بعد از موشک باران وحشتناک جنوب، در گرمای پر آشوب مرداد، شجاعانه در امتحان ارتقا شرکت کردند...
امروز صبح بعد از موشک باران، دانشجویانم را تا جلسه امتحان بدرقه کردم. حرفی نداشتم بزنم تا تپش قلبهای بیقرارشان را آرام کنم. شاید باید میگفتم: نسل ما نتوانست؛ همه زورمان را زدیم و نشد! کاش شما بتوانید! نتوانستم؛ نگفتم!
در اضطراب راهروهای امتحان، زیر سایه جنگی بیفرجام من هم به اضطراب همه سالهایی سفر کردم که برای رساندن ایرانم به آرمانم دویده بودم؛ نفس نفس زده بودم و نرسیده بودم. خاطره همه گذشتههایی که زود گذشتند، در وانفسای لحظه امتحان به ذهنم هجوم آورد. خواستم بگویم از هجده تیر هفتاد و هشت تا امروز هشت مرداد چهارصد و پنج، نسل ما برای رسیدن، نه فقط دویده که نفس نفس زده؛ التماس کرده؛ سازش کرده؛ انتقاد کرده؛ اعتراض کرده؛ اعتصاب کرده؛ اخراج و تعلیق شده؛ زندان رفته؛ تحقیر شده؛ گلوله خورده… تا بلکه امروزمان اینقدر غم زده نباشد؛ امروزمان این نباشد! نتوانستم! نگفتم!
دانشجویانم را که در آغوش کشیدم، تپش قلب خودم آرام گرفت. فردای ایران را به آنها میسپارم؛ میدانم که لایقترند از نسل ما. میدانم که روزی آخر همه مان یک دل سیر به غمهایمان میخندیم و این همه بیچارگی را در خاطرهای دور فراموش میکنیم! روزی که شاید من هم خاطرهای باشم در خاطر استاد موسفیدی که برای نسل بعدش خاطره میگوید!
https://t.me/metastatic
Post #138
899