یکی از بیمارانم امروز، با غصههایش چاق شده بود...
کسی در درونم زمزمه کرد: غمباد!
دیگری را دیدم؛ بعد از جراحی تومور مغزش، کلمات را گم میکرد...
با خودم گفتم: غم یاد!
مرد عاشقی را دیدم که یک بار برای جور کردن هزینه جراحی همسر بیمارش، زندان رفته بود.
به پوزخندِ تومورِ عود کردهٔ همسرش در عکسهای ام آر آی خیره شدم و زمزمه کردم: غمیار!
پسری را دیدم که حسرتِ پولِ نداشتهٔ داروهای درمان سرطان پدرش را اشک میریخت...
با خودم گفتم: غمبار!
در همین پاییز بی باران غمزده، دوستی پیام داد: وجهی برای کمک به بیماران سرطانی، از سوی جمعی از انساندوستان واریز شده ...
ندایی با دلم گفت: در میانهٔ این همه غم تا هنوز هم راهی هست برای تیمار درد آدمها، من به طرز غریبی، غمشادم!
https://t.me/metastatic
Post #143
1.17K