پروندههای امروز تمام میشود؛ قصه آدمها ناتمام میماند.
جملههای کوتاهی از رنجهای تکراری در سرم هیاهو میکند:
« کرایه نداشتیم برای پرتو درمانی بیاییم!»
« هزینه انجام سیتی آنژیو را ندارم، حتی در بیمارستان دولتی !»
«شوهرم هنوز در بخش روانپزشکی بستری است، نمیتوانم سه تا بچهام را توی شهرستان ول کنم و هر روز برای پرتودرمانی بیایم.»
« هزینه انجام اکو را ندارم خانم دکتر! میشود انجام ندهم؟»
« در روستا فقط هفته ای یک روز آب داریم؛ شامپو برای گال به همسرم دادهاند، ولی آب نیست که حمام کند.»
« خانم دکتر! هرچه التماس کردم کارشناس بیمه آمپولم را تایید نکرد؛ حالا چطور فردا دوباره سیصد کیلومتر راه بیایم؟»
« این روزها برق که قطع میشود، گرگرفتگی ام خیلی زیاد میشود؛ انگار نفسم قطع میشود توی این گرما!»
هیاهوی سرم آرام نمیگیرد:« دلخوشم که ماندهام تا دردی را تسکین باشم ، ولی برای هیچ کدامشان هیچ کاری نتوانستم بکنم!»
رمان نیمه تمامم از نویسنده محبوبم را باز میکنم تا مخدری بر دردهایم باشد؛ تلخ است؛ قصه بلندی از دردهای ناتمام انسانهای رانده از وطن، مانده از مقصود؛ رانده شدههای هنوز بیسرزمین مانده. رمان را میبندم؛ به هجر فکر میکنم؛ به مهاجر؛ به ماندن؛ به رفتن؛ به گفتگوی لذت بخش دیروزم با دوستی ارزشمند میاندیشم و یادم میآید چرا ماندهام.
سالهای دوری است ماندن در سرزمینی که مسئولانش هماره مرا راندهاند، برایم فقط یک انتخاب دلبخواه نیست؛ یک اضطرار است برای جنگیدن! ماندن برای من به مثابه یک مقاومت مدنی ارزشمند است در جهت واپس گرفتن حق زندگی آزاد برای مردم سرزمینم! برای من ماندن در این خاک، ماندن در سیستم دولتی که نهاد هایش بارها کمر همت به نماندنم بستهاند، قسمتی از مبارزه تاریخی شکوهمند مردمانم برای رسیدن به مقصود است.
ماندن برای من معنای آزادی است هر چند در اسارتی بی پایان…
https://t.me/metastatic
Post #129
2.24K
- ❤ 42
- 👏 6
- 🤯 1