همیشه به جاده که میزنیم؛ کلمههای درون سرم قطار میشوند؛
این بار هم: جنگ، آتش بس، موقتی، دائمی، مهاجرت، آینده …
ترمزِ ایستهای بازرسی پر تکرار، مجالِ گذر افکار نابسامان را نمیدهند.
آتشِ جنگی کهنه در مغزم بس نمیکند:
« ماندن یا رفتن ؟!»
نوتیفیکیشن تلگرام، نوید رسیدن پیامی میدهد:
« خانم دکتر! خوشبختانه تومور مارکر سیما پایین اومده!»
همه روزهای سختِ جنگِ من و سیما و مهربان همسرش با بیماری سرکش سیما از سه سال پیش تا کنون زیر آوارِ آشوب و ترور و انتخابات و بمب و موشک و پدافند حالا دورند، خیلی دور …
آتش همه تردیدها بس میشود:
« با اینکه هر روزِ زندگی مان در این خاک، زیر آوار مصیبتی نو ایم، تا آن روزی که دردی از آدمهای قبیلهام توانم فروکاست، جاده زندگیام از مرز وطن نخواهد گذشت …»
https://t.me/metastatic
Post #125
913

- 💔 12
- ❤ 8
- 👍 7
- 👏 1