روبهروی تاریکی
و خودِ انسان، برخلاف دستهبندیهایی که برایش میسازیم، موجود مرتب و تمیزی نیست. ممکن است کسی جهان را با دقیقترین روشهای علمی بررسی کند و شب هنگام، در برابر مرگ عزیزی که دوستش داشته، هیچ زبان دیگری جز زبان ایمان برای بیان اندوهش پیدا نکند. ممکن است کسی خود را بیاعتقاد بداند و در زندگی روزمره به دهها خرافهی کوچک وابسته باشد. ممکن است کسی مذهبی باشد و در کار و دانش، سختگیرانهترین شکل استدلال را به کار ببرد. ذهن انسان اتاقهای جداگانه ندارد؛ بیشتر شبیه شهری است که خیابانهایش بیخبر از هم عبور میکنند. درون ما همزمان ترس، عقل، خاطره، میل، ایمان، تردید و عادت زندگی میکنند.
از این منظر، دشمن اصلی عقل، ایمان نیست؛ همانطور که دشمن اصلی ایمان، عقل نیست. دشمن هر دو، قطعیتِ بیپرسش است. لحظهای که دیگر امکان خطای خودمان را نمیبینیم، ذهنمان شروع به بسته شدن میکند. آن وقت مخالف دیگر کسی نیست که متفاوت میاندیشد؛ دشمن است. پرسش دیگر پرسش نیست؛ بیاحترامی است. شاهدی که با باور ما جور درنمیآید، دروغ است. کتابی که خلاف ما مینویسد، منحرف است. انسان دیگر نمیخواند تا بفهمد؛ میخواند تا چیزی پیدا کند که از قبل میدانسته. اینجاست که هم عقل میتواند به ایدئولوژی تبدیل شود و هم ایمان به تعصب.
انسان برای فهمیدن جهان به بیش از یک پنجره احتیاج دارد. علم به ما یاد میدهد چگونه پدیدهها رخ میدهند. فلسفه و دین پرسشهایی دربارهی معنا، ارزش و جایگاه انسان در جهان پیش میگذارند. ادبیات چیز دیگری به ما میدهد؛ امکان زیستن در ذهن و زندگی دیگری. تاریخ به ما نشان میدهد انسانها پیش از ما چگونه جهان را ساختهاند و چگونه در همان جهان شکست خوردهاند. هیچکدام به تنهایی تمام جهان نیستند. هرکدام بخشی از تاریکی را روشن میکنند و بخشهای دیگری همچنان در سایه میماند.
بلوغ فکری از جایی آغاز میشود که این سایهها را هم به رسمیت بشناسیم. اینکه بتوانیم چیزی را نفهمیده رد نکنیم و چیزی را فقط به دلیل اینکه دوست داریم باورش کنیم، حقیقت ننامیم. بتوانیم با انسان مذهبی گفتوگو کنیم بدون اینکه پیشاپیش او را نادان بدانیم و با انسان بیایمان حرف بزنیم بدون اینکه او را بیمعنا تصور کنیم. بتوانیم همزمان بپرسیم، شک کنیم، گوش بدهیم و در بعضی جاها سکوت کنیم. ذهن بالغ آن ذهنی نیست که بالاخره یک طرف را انتخاب کرده و در را پشت سرش بسته است؛ ذهنی است که هنوز پنجرهای برای ورود جهان باقی گذاشته.
در نهایت، انسان بیش از آنکه به پاسخهای بیشتر احتیاج داشته باشد، به ظرفیت بیشتری برای تحمل پرسش احتیاج دارد. جهان قرار نیست تمام رازهایش را روی میز ما بگذارد. بخشی از آن را با علم میفهمیم، بخشی را با فلسفه، بخشی را با ایمان، بخشی را با هنر و بخشهایی را هم شاید هیچوقت نفهمیم. مسئله این نیست که همهچیز را بدانیم؛ مسئله این است که ندانستههایمان را با پاسخهای دروغین پر نکنیم. گاهی آگاهی از همان لحظهای آغاز میشود که انسان میتواند روبهروی تاریکی بایستد، از آن نترسد و به خودش اجازه بدهد که هنوز چیزی را نفهمیده باشد.
بخش دوم
پایان
#سعیدـنشتارودی
@MeAutograph
Post #3048
335
نوشتن به مثابه زيستن روبهروی تاریکی انسان از همان روزی که سرش را بلند کرد و فهمید آسمان سقف خانهاش نیست، با مسئلهای بزرگتر از خودش روبهرو شد. جهان آن بیرون بود؛ پهناور، بیاعتنا، پر از صداهایی که معنایشان را نمیدانست و اتفاقهایی که نمیفهمید از کجا میآیند و به کجا میروند.…
- ❤ 7
- 👏 2
- ⚡ 1