آغار بخش دوم
۸. و تنهایی، کمکم از دشمن به بخشی از زندگی تبدیل میشود.
نه آن تنهایی رمانتیکی که آدم دربارهاش جملههای زیبا مینویسد؛ تنهاییِ واقعی، همان ساعتهایی که هیچکس نیست و باید با صدای ذهن خودت بمانی. آدم بالغ شاید یاد میگیرد هر خلأیی را فوراً با کسی، چیزی یا صدایی پر نکند. بعضی سکوتها باید بمانند. بعضی شبها باید طول بکشند. گاهی باید مدتی در کنار خودت بنشینی، بیآنکه چیزی برای سرگرم کردن یا نجات دادنت وجود داشته باشد.
۹. حتی تعریف موفقیت هم یک روز رنگ میبازد.
مدتها خیال میکنیم زندگی صحنهای است که باید در آن چیزی را ثابت کنیم؛ به خانواده، به دوستان، به جامعه و شاید بیشتر از همه به خودمان. خانهای، شغلی، پولی، جایگاهی، تصویری که دیگران ببینند و بگویند: «خوب زندگی کرده است.» اما بعد، آرام و بیسروصدا، سؤال دیگری از راه میرسد: اگر همهی اینها را داشته باشم و درون این زندگی نباشم، چه؟ شاید بلوغ از جایی آغاز میشود که موفقیت را نه با آنچه دیگران میبینند، که با قابلزیستن بودنِ زندگی میسنجیم.
۱۰. و شاید در آخر، بالغ شدن یعنی آشتی نکردن با جهان؛ پذیرفتنِ پیچیدگیِ آن باشد.
قرار نیست همهچیز حل شود. بعضی سؤالها تا آخر سؤال میمانند. بعضی آدمها را هرچه بیشتر بشناسی، کمتر مطمئن میشوی که واقعاً فهمیدهایشان. بعضی تصمیمها را سالها بعد هم نمیتوانی با قطعیت درست یا غلط بنامی. و با این همه، زندگی ادامه پیدا میکند؛ نه چون بالاخره معنای همهچیز را فهمیدهای، بلکه چون فهمیدن، همیشه شرطِ ادامه دادن نیست. شاید بلوغ همین باشد: بتوانی با جهانی که پاسخهای کامل ندارد، زندگیِ ناقص اما واقعیِ خودت را بسازی.
#سعید_نشتارودی
@MeAutograph
Post #3046
1.38K
نوشتن به مثابه زيستن بلوغ و بزرگسالی ۱. بلوغ، شاید از همان جایی شروع میشود که میفهمیم جهان هیچ قولی به ما نداده است. کودکی، جهانی است که در آن هنوز میان خواستن و داشتن فاصلهی زیادی نیست. اگر بترسی، کسی باید بیاید؛ اگر گریه کنی، چیزی باید تو را آرام کند؛ اگر کسی را دوست داشته…
- ❤ 15
- 👏 1
- 💔 1